تحولات جهانی و نظم جدید بینالملل
- فروغ اندیشه
- مقالات سیاسی

نویسنده: استاد احمد فرید فرزاد هروی
متعاقب جنگ جهانی دوم، طرفهای پیروز میدان بر ساختارهای قدرت و ثروت جهانی دست یافتند و ساختار نظام بینالملل نیز بر اساس همین رویکرد شکل گرفت. سازمان ملل متحد با ساختاری متفاوت جایگزین جامعه بین الملل گردید.
اکنون، اما تحولات جهانی نشاندهنده گذار تدریجی از یک نظم استهلاک شده به یک نظم جدید در جهان ماست. شاید این گذار همینگونه بهصورت تدریجی به تحولی شگرف در سطح بینالملل بیانجامد و احتمال اینکه یک جنگ بزرگ جهانی به نظم فعلی پایان ببخشد و نظم جدیدی را حاکم گرداند، نیز میتواند از جمله احتمالات در نظر گرفته شود. به هر صورت، نظم جدید و یا نظم پسا جنگ جهانی سوم، میتواند کاملاً متفاوت از نظم پسا جنگ جهانی دوم باشد. از جمله موارد کلیدی که در این تحول میتوان به انارشیکتر شدن فضای بینالملل، پایان دوران تکقطبی، اقتدارگرایی و ظهور چهرههای کاریزماتیک و تنشهای احتمالی اشاره کرد. هر چند؛ این بحثها بسیار وسیع و پر دامنه است و در چند سطر کوتاه نمیتوان به آن پرداخت؛ اما در این مقال کوتاه، نظر کلی بر این مفاهیم و تحولات احتمالی در نظم جدید خواهیم پرداخت.
انارشیکتر شدن فضای بینالملل
انارشیک، اصطلاحی است که برای تعریف و نحوه تعامل بازیگران در سطح بینالملل به کار برده میشود. بدین معنا که در کلیت امر، کشورها در تعاملات بینالملل تابع منافع خویش اند و پایبندی به قواعد و تعهدات بینالملل برای جلوگیری از هرج و مرج و حفظ منافع آنهاست. سازمان ملل، شورای امنیت، منشور سازمان و شاخ و برگهای این سازمان نیز سعی دارند تا رفتار کشورها را بر اساس پروتوکلها و قطعنامههای پذیرفته شده خود کشورها مدیریت کنند تا از تضاد منافع کشورها جلوگیری شود. فضای بینالملل امروز به شدت به سوی انارشیکتر شدن به پیش میرود. این بدین معناست که جایگاه سازمان ملل و قواعد بینالمللی دیگر توانایی مدیریت منافع کشورها را ندارد و کشورها و خصوصاً قدرتهای بزرگ ترجیح میدهند تا از بازی بر اساس این قواعد دست و پا گیر خارج شوند. از اینرو، دیگر به اصول و ساختارهای بینالمللی پایبند نیستند. زیرا قواعد و قوانین موجود دیگر کارایی گذشته را ندارند. با توجه به تحولات اخیر در سطح جهانی، سازمان ملل و سایر نهادهای بینالمللی دیگر قادر به حل منازعات پیچیدهای چون جنگها و بحرانهای اقتصادی در سطح جهانی نیستند. جنگ اوکراین و غزه، ضعف سازمانهای بینالمللی را بیش از پیش آشکار ساخت. از اینور؛ کشورهای ضعیفتر دیگر خود را در سایه سازمان ملل، امن احساس نمیکنند. این روند، فضایی آشفته و انارشیک را بوجود آوردهاست که در آن، روابط بینالمللی بیشتر تحت تأثیر بازیها و رفتارهای بازیگران است تا اصول و قواعد حقوقی و دموکراتیک.
پایان دوران تکقطبی و گذار به دوران چندقطبی
متعاقب فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، جهان زیر سلطه تک ابر قدرت جهانی ایالات متحده آمریکا قرار گرفت. اما دههای بعد، با ظهور قدرتهای منطقهای دیگری، جهان چهره تک-چندقطبی را به خود گرفت و اکنون با رشد قدرتهایی مانند چین، روسیه، و برخی کشورهای دیگر، انگار جهان ما در حالت گذار به دوران چندقطبی است که در آن، چندین بازیگر جهانی همزمان در سطح سیاسی، اقتصادی و نظامی در حال نقشآفرینی و تأثیرگزاری هستند. به خوبی واضح است که اکنون آمریکا قادر به انحصار سلطه بر تصمیمات جهانی نیست و توانایی مدیریت بحرانهای جهانی را بر اساس منافع خویش نداشته و مجبور به امتیاز دهی به سایر بازیگران است. جنگ اوکراین، جنگ غزه و جنگ اقتصادی با چین به خوبی فضای جدید را تمثیل میکند.
ظهور اقتدارگرایی و چهرههای کاریزماتیک
ایجاد سازمان ملل، منشور این سازمان، اعلامیه حقوق بشر و سایر قطعنامههای سازمان؛ فضای جهانی را بر اساس اصل احترام متقابل، تساوی کشورها، حفظ صلح بینالملل، عدالت جهانی و نهادمندی رنگ و رو بخشید و کشورها را به پایبندی به اصول مشترکی همچون انسانگرایی، حقوق بشر، دموکراسی و فرا میخواند.
اما دلایل متعددی باعث شده فضای بینالمللی به تدریج به سمت اقتدارگرایی بهجای دموکراسی و ظهور رهبران اقتدارگرا برود. چهرههای کاریزماتیک و رهبران مقتدر احتمالاً در نظم آینده نقش مهمی در شکلدهی به سیاست جهانی ایفا کنند. نمود این نقشها از همین اکنون در سطح بینالملل مبرهن است. ماندگاری پوتین در سپهر سیاست روسیه، شیجینپینگ در چین، رجب طیب اردوغان در ترکیه و ظهور دوباره ترامپ در آمریکا، نشان از رویخوش افکار عمومی به رهبران کاریزما و اقتدارگرا است. این رهبران توانستهاند جایگاهِ استراتژیک خود را تقویت کرده و در راستای منافع ملی خود در سطح بینالمللی نقشآفرینی کنند. با این حال، رهبران کاریزما اغلب به دنبال تضعیف نهادهای بینالمللی و تقویت ملیگرایی و خودکفایی کشورشان هستند.
اغلب تحلیلگران پیروزی مجدد ترامپ در انتخابات دوره اول، را یک خطای دموکراتیک و یک استثنا عنوان میکردند و امکان بازگشت وی را بعید میدانستند. اما روی کار آمدن دوباره این رهبر ثروتمند و اقتدارگرا، در کشوری که نهادمند و حامی اصلی لیبرال دموکراسی و حقوق بشر جهانی تلقی میشود، نه تنها نشان داد که تصادفی در کار نیست؛ بلکه نشان از تغییر نظاممند ساختار سیاسی آمریکاست. بدین معنا که عقلانیت سیاسی در آمریکا و خصوصاً طیف سرمایهدار که تصمیمات سیاسی را در انحصار دارند؛ ثروت، قدرت و کاریزمای فردی را ترجیح دادهاند. تیم ترامپ که اکثر چهرههای سرمایهدار و تاجر را دور هم جمع نمودهاست، سیاست معاملهمحور و روحیه تعامل بازاری را در سیاست بینالمللی اتخاذ نمودهاست. «جنگ تعرفهها» از همین دست هجومهاست. خروج آمریکا از سازمانهای بینالمللی و حقوق بشری و حتی احتمال خروج از سازمان ملل و ناتو، پشت کردن آمریکا به نظم فعلی بینالملل تلقی میشود و امکان فروپاشی سازمانهای بینالمللی و نظم فعلی را تشدید کردهاست.
شاید وانمود شود که این یک دوره گذار است و بعد از ترامپ اوضاع به حالت قبلی برخواهد گشت. اما ظهور ترامپ نشان داد که در آمریکا ظرفیت گریز از ساختار دموکراتیک وجود دارد و هر آن میتواند به عنوان چهره جدید آمریکا مطرح شود. با اینکه رهبران کاریزما ظرفیت این را دارند تا در قالبهای ظاهراً دموکراتیک، رژیمهای اقتدارگرا را سر کار آورند.
آیا هژمونی آمریکا پایان مییابد؟
هژمونی آمریکا متعاقب جنگهای جهانی نقطه اوج خود را در سطح جهانی تجربه کردهاست و تا هنوز نیز پر نفوذترین هژمونی در سطح جهانی محسوب میشود. استراتیژی هژمونیک آمریکا همواره بر دو محور سخت و نرم استوار بودهاست؛ که بخش سخت آن شامل گزینههای چون مانورها، تهدیدها و دخالتهای نظامی، تحریمها، دخالت در امور سیاسی کشورها و باج دهی اقتصادی بودهاست. این استراتیژی را بیشتر جمهوریخواهان رهبری نموده و از این طریق همواره اقتدار و سلطه خویش را در مناسبات و تحولات جهانی حفظ کردهاند. بُعد دیگر این هژمونی که جنبه نرم را تشکیل میدهد، شامل رسانه و فرهنگ میشود که بیشتر از سوی دموکراتها پیش برده میشود. در این راستا؛ سرمایهگذاری بسیار هنگفت برای تقویت رسانههای تأثیرگزار بر افکار عمومی جهانی صورت گرفتهاست. سلطه رسانهای غرب که توسط غولهای بزرگ رسانهای در سطح جهان حمایت میشود، نقش بسیار بزرگی در راستای ایجاد پوششهای فرهنگی، دموکراسی، حقوق بشر و صلح و عدالت جهانی داشتهاست. حمایت از چینلهای نفوذ جهانی همچون سازمانهای جهانی، ابزار مهمی در گسترش هژمونی آمریکایی درنظر گرفته شدهاست.
برخی از کارشناسان، دوران پسا شوروی را نقطه عطف هژمونی غربی به رهبری آمریکا عنوان نموده و شروع قرن بیست و یک را سر آغاز افول این هژمونی قلمداد نمودهاند. سیاست تهاجمی، تهدید و تحقیر ملتها یکی از دهها عامل فرسایشی شدن این اقتدار عنوان میشود. علیرغم قرار گرفتن این هژمونی در سراشیبی سقوط و کاهش روزافزون، گمان نمیرود به این زودیها جهان بتواند به راحتی از زیر نفوذ و سلطه آمریکا بیرون آید.
در دهههای اخیر، بازیابی اقتدار آمریکا بحث اصلی محفل سیاسی و تئوریسنهای آمریکاست. برخی بر این باور اند که استفاده از بیش از حد از قدرت سخت باعث واکنش جهانی و لطمه بر وجهه جهانی آمریکا شدهاست و خواهان هزینهگذاری روی قدرت نرم و مولفههای حقوق بشری، دموکراسی و عدالت در سطح جهانی هستند. اما در مقابل برخی دیگر نیز، دلیل اصلی کاهش اقتدار جهانی آمریکا را تکیه بر قدرت نرم، ناز و نوازش کشورها و سر بر آوردن قدرتهای منطقهای در مقابل آمریکا میدانند و خواهان قطع تمامی کمکهای بشر دوستانه و هزینهگذاری روی قدرت سخت و سیاست هجومی حداکثری در مقابل مخالفان آمریکا هستند.
حکومت ترامپ، چه در دوره اول ریاست جمهوری و چه در دوره دوم که با شعار «شروع دوره اقتدار آمریکا» آغاز شد، استراتیژی قدرت سخت را تعقیب میکند. اکنون با در دست گرفتن قدرت سیاسی در دور دوم «ترامپیزم» به عنوان یک تفکر استراتیژیک در لایههای سیاسی آمریکا نفوذ نمودهاست. بسیاری نیز بر این عقیده اند که طرحهای «ترامپیزم» سیر افول هژمونی آمریکا را تسریع خواهد خواهد کرد.
در مقابل، سیاست هژمونی چین که بر اساس گسترش روابط و تعاملات اقتصادی با کشورهاست و بهصورت نرم بستر اقتدار اقتصادی خویش را پهن کردهاست؛ تهدید استراتیژیک برای هژمونی آمریکا تلقی میشود و میتواند در کنار سایر مولفهها به فرسایشی شدن آن بیافزاید. اما رویکرد چین نیز خالی از ضعف نیست؛ یکی از ضعفهای هژمونی چین، خلای اقتدار رسانهای پنداشته میشود.
تعامل و تقابل قدرتها در بازیهای بینالمللی
اقتدار جهانی چین: چین، یکی از قدرتهای بزرگ اقتصادی جهان محسوب میشود. چنانچه یادآوری شد، بر خلاف سیاست تهاجمی آمریکا، چین سیاست گسترش هژمونی نرم اقتصادمحور، تنشزایی کمتر، دخالت حداقل در تنشها و بحرانهای جهانی و درگیر شدن در جنگهای فرسایشی را پیشه کردهاست و به یُمن این سیاست، توانستهاست در فضای امنتری به رشد اقتصادی و گسترش توان نظامی و تسلحیاتی بپردازد. حتی در قضیه تایوان که زخم تنشزای این کشور محسوب میشود، نیز همواره سیاستی مبتنی بر اقتصاد اندیشی و پرهیز از هجوم نظامی را روی دست داشتهاست. در حقیقت میتوان گفت؛ با نظم جهانیِ که با هزینههای هنگفت آمریکا در حال گردش است، چین به راحتی و با هزینه اندک، بهره اقتصادی سرشاری را نصیب میشود. از اینرو، در رقابتهای اقتصادی همواره دست پیش داشته و محصولات چینی بازارهای اروپا و آمریکا را درنوردیدهاست. به باور کارشناسان اقتصادی، این کشور تا سال ۲۰۵۰ حدود ۲۰ درصد اقتصاد جهان را به خود اختصاص خواهد داد و در جایگاه نخست اقتصادی عرض اندام خواهد کرد. «یوهان» واحد پولی چین نیز نقش پررنگتری در مبادلات تجاری جهانی به دست خواهد آورد و به یک واحد پول جهانی تبدیل خواهد شد.
به باور کارشناسان؛ چین با حفظ این روند رشد، ظرفیت تبدیلشدن به قدرت بلامنازع جهان در حوزههای نظامی و اقتصادی را تا سال ۲۰۵۰ خواهد داشت و آمریکا را از سکوی اقتدار جهانی به زیر خواهد کشید. از همینرو، سیاست آمریکا و بخصوص آنچه در آغازین روزهای دوران ریاست ترامپ شاهد آن هستیم، سیاست «مهار روسیه» جایش را به «مهار چین» دادهاست و در این راستا، تعامل با پوتین را به جان و دل خریدهاست.
تعامل با پوتین: روسیه با رهبری کاریزمای پوتین اکنون به یک قدرت بزرگ و بازیگر پر نفوذ در تعاملات بینالمللی تبدیل شدهاست. این کشور با اتخاذ سیاستهای اقتدارگرایانه به دنبال تقویت موقعیت جهانی خویش است.
آمریکا به عنوان قدرت غرب و روسیه به عنوان قدرت شرق از دیرباز به عنوان دو رقیب دیرینه روابط خصمانه و پرتنش داشتهاند. در شرایط کنونی و با فرسایشی شدن بیش از حد جنگ اوکراین؛ ترامپ با نگاه بازیگر بازاری ادامه تنش با روسیه بر سر این جنگ بدون منفعت، را به سود خود نمیبیند. زیرا روسیه با سرسختی تمام تا آخر بازی ایستاده و حتی استفاده از بمب اتم نیز واهمهای ندارد. با توجه به هزینههای هنگفت جنگ، بهترین راه برای آمریکا تعامل سازنده با ترامپ و معامله سر شرق اروپا برای دور نگهداشتن روسیه از چین، امتیازگیری در خاورمیانه و ایران خواهد بود. به نظر میرسد، همانگونه که آمریکا از روابط با چین در دوران جنگ سرد تا فروپاشی شوروی استفاده نمود؛ اکنون از تعامل با پوتین برای مهار چین استفاده خواهد کرد.
اوکراین، قربانی خم ابروی پوتین: اوکراین، که با سیاست نزدیک شدن به ناتو برای در امان ماندن از گزند روسیه، بهای جنگ را به خود خرید؛ حالا بیش از هر زمان، چوب این سیاست را میخورد. اکنون که سه سال و چندماه از این جنگ بیثمر میگذرد؛ نه تنها، از گزند روسیه در امان نماندهاست، که قستمی از خاکش را نیز در این بازی باخته، آنچه حاصل آمده مردمی آواره و کشوری ویران با اقتصادی ورشکسته و ثباتی از هم گسسته!
اروپا نیز، بهای سختی برای حمایت از اوکراین و هزینههای جنگ پرداخت. با روی کار آمدن ترامپ سرمایهدار، تحمل هزینههای جنگ بر آمریکا نیز سنگینی میکند؛ در چنین شرایطی تیم تجارت پیشه ترامپ هزینه این جنگ را قطع کرده و با ترامپ وارد معاملهای بزرگ شدند تا اوکراین را برای امتیازگیری در میدانهای دیگر زیر پای پوتین قربانی نمایند. برای خالی ساختن عقده پرداختهای قبلی نیز «زلنسکی» را به قصر مکعبی دعوت کرده و در مقابل رسانههای جمعی با تحقیر و توهین بیرون راندند. این همان سیاست منفعتگرایانه آمریکاست که هیچگاه دوست و دشمن دایمی ندارد و علیرغم، ادعاهای حقوقمحور و عدالت بینالمللی، به راحتی هر ارزشی را پای منافع آمریکا قربان میکند.
اروپا، بازیگر حاشیه نشین: اروپا با پاگیر شدن در باتلاق جنگ فرسایشی اوکراین و از دست ظرفیتهای تاثیرگزاری سیاسی و اقتصادی بهطور فزایندهای در حاشیه سیاستهای جهانی قرار میگیرد. این وضعیت به دلیل ناتوانی اتحادیه اروپا در ایجاد یک سیاست خارجی مشترک و نیز مشکلات داخلی از جمله بحرانهای اقتصادی، پناهندگی و مشکلات سیاسی بروز نمودهاست. این اتحادیه به شدت در معرض پاشیده شدن است و نتوانسته است همپای ایالات متحده، چین و روسیه به عنوان بازیگر اصلی در سطح بینالمللی همانند گذشته نقش محوری را ایفا کند.
خاورمیانه: خاورمیانه بنا بر داشتن موقعیت ژئوپلیتیک، از دیرباز نقش بسیار مهمی در بازی قدرتهای بزرگ داشته است. از همینرو، تعاملات منطقهای در خاورمیانه همواره پیچیدگیهای سیاسی، اقتصادی و نظامی خاص خودش را دارد. در شرایط کنونی، آمریکا با تأثیرپذیری از استراتیژی «ترامپیزم» بر این باور است که نباید درگیر جنگهای بیثمر در خاورمیانه شد. لذا انتظار میرود، در نبود حمایت آمریکا؛ تنشزایی در این منطقه کمتر شود.
کشورهای عربی با آنکه به شدت وابسته به آمریکا هستند، اما با درک تحولات جدید به نوعی به دنبال ایجاد توازن در این وابستگی هستند. نزدیک شدن عربستان به چین و مخالفت کشورهای عربی در قبال کوچاندن مردم غزه؛ برای کاهش وابستگی به آمریکا تعبیر میشود. از سویی، کشورهای عربی برای ثبات اقتصادی دوران پسا نفت؛ به دنبال کاهش وابستگی به درآمد نفتی و توسعه اقتصادهای غیرنفتی خود هستند.
7 اکتبر معادله خاورمیانه و «طرح ابراهیم» را بر هم زد. قضیه فلسطین که کماکان به حاشیه تعاملات منطقهای و جهانی میرفت، دوباره به اولویت جدی برای آینده خاورمیانه تبدیل شدهاست.
موقعیت اسرائیل بعد از نسلکشی در نوار غزه و کشتار 50 هزار غیرنظامی، نه تنها همدردی در کشورهای اسلامی را به همراه داشت؛ بلکه افکار عمومی جهانی را به شدت علیه رژیم اسرائیل تحریک نموده و حس تنفر جهانی را بر انگیختهاست و جهان را برای حمایت از داعیه آزادی سرزمین فلسطین بسیج نمودهاست. هر چند، ترامپ با روابط بسیار نزدیک که مرهون «گوشنر» داماد یهودیاش است، بر حمایت قوی از اسرائیل تأکید دارد و بر ادامه طرح ابراهیم و عادی سازی روابط اسرائیل و عرب تمرکز دارد، اما افکار عمومی جهانی حامی فلسطین و وجهه هویت باخته رژیم اسرائیل چالشهایی بزرگی برای بازیابی طرح ابراهیم خواهد بود. از اینرو، ترامپ سعی خواهد کرد تا زیادهخواهی نتانیاهو را کنترل کند، بدین منظور با بُنبست رسیدن ادامه مذاکرات آتشبس بین حماس و اسرائیل و آزادی اسرای باقی مانده، ترامپ با باز کردن باب مذاکره مستقیم با حماس، ابتکار این مذاکرات را در دست گرفتهاست. اما همچنان احتمال بروز تنشها و امکان از سر گیری درگیریها نیز نسبت به زیادهخواهی نتانیاهو و هواداران پیرامونش وجود دارد. با این وجود، تنشها بین اسرائیل و فلسطینینان همچنان یکی از چالشهای اصلی در خاورمیانه باقی خواهد ماند.
آینده تنشها بین ایران و اسرائیل نیز یکی دیگر از تنشهای التهابی خاورمیانه خواهد بود. تنشی که با تضعیف حامیان منطقهای ایران همچون حزبالله و سقوط اسد در سوریه، به اوج خود رسیدهاست. بستههای کمکی نظامی ترامپ به اسرائیل این احتمال را در ذهن تحلیلگران ایجاد نمودهاست که اسرائیل جرأت حمله به ایران را یافتهاست. اما چنین احتمالی با توجه به سیاست پرهیز از تنش ترامپ در خاورمیانه که عطف توجه این کشور را برای مهار چین منحرف میکند، بسیار آسان نخواهد بود. لذا در سناریوی اول ممکن این فقط یک تهدید برای مرعوبسازی ایران برای نشستن سر میز مذاکره هستهای خواهد بود. در سناریوی دوم امکان حملاتی کنترل شده به مراکز حساس نظامی و برنامههای هستهای ایران محتمل خواهد بود و در سناریوی سوم نیز که کمتر متحمل خواهد بود، حملات متقابل شبیه آنچه بین این دوکشور در جریان جنگ غزه گذشت، رخ خواهد داد و منجر به جنگ فراگیر نخواهد شد.
جایگاه جهان اسلام
اینکه جهان اسلام در این تحولات نقش مهمی ایفا میکند، یا خیر؛ بیشتر از هر فاکتوری بستگی به بیداری ملتها دارد. بدین معنا که آینده جهان اسلام در نظم جدید بینالمللی را بیداری اسلامی تعیین میکند. زیرا اکثریت کشورهای اسلامی دارای حکومتهایی هستند که با وابستگیهای سیاسی، نظامی و اقتصادی به قدرتهای جهانی؛ نمیتوان روی استقلال سیاستهای خارجی شان برای احیای هویت اسلامی و نقش مؤثر برای منافع جهان اسلام نگاهی معطوف کرد. با این حال؛ در آینده میتوان انتظار ظهور قدرتهای اقتصادی همچون ترکیه، مالیزی و اندونیزی و نقش آفرینی این کشورها را داشت. زیرا برخی از کشورهای اسلامی همچنان به دنبال حفظ جایگاه خود در مقابل غرب و دیگر قدرتها هستند.
ترکیه در نظم جدید بینالمللی که بیشتر بهسوی اقتدارگرایی پیش میرود، با رهبری کاریزماتیک اردوغان جایگاه ممتازی در تعاملات منطقهای خواهد داشت. نقش موثر ترکیه در تحولات جدید سوریه، حفظ ثبات و وحدت ملی این کشور، یکی از نکات بارز ابتکار عمل ترکیه در منطقه محسوب میشود. ایجاد توازن در مناسبات بین روسیه و آمریکا نیز از دیگر نقاط قوت سیاست منطقهای این کشور است که میتواند تأثیری در باز آفرینی نقش کشورهای اسلامی در تعاملات جهانی در نظر گرفته شود. قطر نیز باب گستردهای در دیپلماسیهای منطقهای باز کرده و نقش موثری در روابط جهانی به خود اختصاص دادهاست. عربستان ابتکار عمل مذاکرات روسیه و آمریکا را در دست گرفته و خواهان نقش آفرینی به عنوان میانجی در مناقشات اوکراین است. با این حال، کشورهای اسلامی ظرفیت خوبی برای نقش آفرینی در تحولات جهانی و نظم آینده را دارا هستند و اگر وحدت استراتیژیک بین قدرتهای اسلامی بوجود آید و این قوتها بهسوی منافع مشترک جهان اسلام سوق داده شوند، میتوان به احیای بیداری اسلامی در سطح حکومتهای اسلامی نیز امیدوار بود تا نقش و جایگاه خود را در نظم جدید بینالمللی احراز کنند.
در نهایت کلام، به صورت کلی میتوان گفت که نظم بینالملل به سرعت در حال تغییر است. تحول در قدرتهای جهانی، فروپاشیها و بحرانها و ظهور چهرههای جدید کاریزماتیک، همگی نشانههایی از یک دوران جدید در سیاست جهانی هستند. از آنجا که نظم چندقطبی در حال شکلگیری است و قدرتهای جدیدی در حال ظهور هستند، روابط بین کشورها پیچیدهتر و غیرقابل پیشبینیتر از گذشته خواهد شد. در این شرایط، نقش نهادهایی مانند سازمان ملل و دیگر ساختارهای بینالمللی نیز در حال تضعیف خواهد بود و بازیگران جهانی بیشتر به دنبال منافع ملی خود هستند. کشورهای آمریکا، چین، روسیه و ترکیه از بازیگران اصلی و مهم نظم جدید بینالملل به حساب خواهند آمد.