زندگی و بردگی؛ در ازای شجاعت و بزدلی

نویسنده: استاد ادهم شرقاوی
ترجمه: احمدالله مهاجر

 

فردریک داگلاس، نویسنده و مبارز خستگی‌ناپذیر علیه نظام برده‌داری، در سال ۱۸۱۷ در ایالت مریلند به دنیا آمد، درحالی‌که سایه سنگین بردگی بر سرنوشتش سنگینی می‌کرد. او در کتاب مشهور خود بردگی من و آزادی من نوشته است: «بردگی، نظامی است که پایه‌هایش بر ترس‌های عمیق بنا شده است.» اما داگلاس هرگز تسلیم این ترس نشد.

او با اراده‌ای آهنین خواندن و نوشتن را به خود آموخت، هرچند این کار در آن زمان می‌توانست به شدیدترین مجازات‌ها منجر شود. هنگامی که به دلیل روحیه سرکش خود زیر شلاق برده‌داران قرار گرفت، به فرار از مریلند و سفر به ایالت‌های شمالی آمریکا در بیست‌سالگی دست زد؛ سفری که بدون پول، بدون آشنایی و تنها با امید به آزادی آغاز شد.

داگلاس به‌زودی به یکی از پیشگامان مبارزه با برده‌داری بدل شد. او با سخنرانی در میان مردم، چهره تاریک و هولناک این نظام ظالمانه را به تصویر کشید. اما او به ماندن در چهارچوب‌هایی که دیگر مبارزان برایش تعیین کرده بودند قانع نبود. با شجاعتی بی‌سابقه، روزنامه‌ای مستقل بنیان نهاد که صدای بردگان بود و به یکی از اثرگذارترین رسانه‌های زمان خود تبدیل شد.

گاه زندگی انسان را در برابر انتخاب‌هایی خطیر قرار می‌دهد. برای داگلاس، انتخابی جز پذیرش شلاق یا فرار از بند وجود نداشت. او دومی را برگزید و ناشناخته‌ای را ترجیح داد که در دل آن امید به آزادی نهفته بود. او می‌دانست که بندگی، هر چقدر هم که با زنجیرهای طلایی همراه باشد، باز هم بندگی است و آزادی، تنها برای کسانی است که جرأت گام نهادن در مسیرهای دشوار را دارند.

تاریخ نام کسانی را جاودانه می‌کند که قفس‌های تنگ زمانه خود را شکسته‌اند. بلال بن رباح، که با ایمان خالص خود بر شکنجه‌های جسمانی پیروز شد، نمونه‌ای است که آزادی را در اوج اسارت به نمایش گذاشت. هنگامی که زیر صخره‌ای سنگین بر شن‌های داغ مکه آرمیده بود، روح او از زنجیرهای بردگی فراتر رفته بود و همین او را به نماد مقاومت تبدیل کرد.

سعد بن ابی‌وقاص نیز راهی متفاوت از سنت‌های قوم خود برگزید. او که ایمان را بر پیوندهای خونی ترجیح داده بود، در برابر فشارهای مادرش ایستاد و گفت: «اگر صد جان داشتی و یکی‌یکی از دست می‌دادم، باز هم این دین را رها نمی‌کردم.»

صهیب رومی نیز مفهومی نو از آزادی به ارمغان آورد. هنگامی که قریش او را در میانه راه هجرت متوقف کردند و خواستند در ازای ثروتش او را آزاد کنند، او با شجاعت دارایی‌اش را فدا کرد تا به مدینه و پیامبرش برسد. پیامبر، با لبخندی که همواره مهر و محبتش را نشان می‌داد، او را چنین ستود: «رستگار شدی، ای ابا یحیی!»

بشریت در هر عصر قالب‌های تازه‌ای از بردگی می‌آفریند و مردمان را در آن می‌ریزد؛ مگر تنها آنانی که از این چارچوب‌ها فراتر می‌روند، طعم آزادی واقعی را می‌چشند.

در جهان معاصر دیگر بردگی به زنجیرها و غل‌های آهنین محدود نیست؛ اکنون بردگی چهره‌های گوناگون یافته است. در عصر ما، این بردگی در نظام‌ها و مفاهیمی تجلی یافته که به ماشینی بزرگ می‌ماند، جایی که دولت‌ها و افراد همچون قطعات کوچکی در خدمت این دستگاه عظیم هستند.

امروز بسیاری گمان می‌کنند که آزادند، چون این باور در ذهنشان کاشته شده که هر کس جایی در این ماشین نداشته باشد، بی‌ارزش و بی‌مصرف است؛ اما حقیقت این است که ما چیزی جز پیچ‌های کوچکی در قطعات بزرگ‌تر نیستیم؛ قطعاتی که در کنارهم این ماشین غول‌آسا را تشکیل داده‌اند، ماشینی که همان نظام جهانی حاکم بر امروز ماست.

اشتراک گذاری
فروغ اندیشه وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *