توجیهات صهیونیستی برای غصب فلسطین (۴-۴)

در داستان «درخت زیتون»، نویسنده از مردی عرب به نام علی الطویل می‌گوید که صاحب یک درخت زیتون قدیمی و بزرگ در جایی در جلیل است. این درخت در وسط مزرعه او قرار دارد و به اندازه کل مزرعه محصول می‌دهد: از روغن آن برای روغن مالی بدن کودکان هنگام تولد استفاده می‌شود، مردان صبح‌ها آن را می‌نوشند، سفره را تزئین می‌کند، به عنوان هدیه به دوستان داده می‌شود و برای درمان بیماری‌ها استفاده می‌شود.

وقتی علی الطویل می‌خواست دخترش را برخلاف میلش به ازدواج یک پیرمرد روستایی درآورد، دختر جوان از این ازدواج ناعادلانه امتناع کرد. بنابراین پدر دختر، او را به مدت دو روز و دو شب به تنه درخت زیتون محبوبش بست تا اینکه دختر خسته و ترسیده شد و با اکراه ازدواج را پذیرفت. با این حال، او نتوانست اولین فرزند خود را در روستا به دنیا بیاورد زیرا یهودیان مردم آن را مجبور به مهاجرت به شمال کرده بودند.

اولین مهاجر یهودی که مزرعه علی الطویل را تصرف می‌کند، چیزی در مورد روغن زیتون نمی‌داند، آن را دوست ندارد و وقتی آن را می‌چشد، تف می‌کند. از آنجا که نمی‌تواند درخت را از ریشه بکند، شروع به بریدن شاخه‌های آن می‌کند و آنها را به کسانی که صنایع دستی از چوب زیتون می‌سازند و آنها را به گردشگران می‌فروشند، می‌فروشد. اما خود درخت، در آن زمان، شروع به گسترش شاخه‌های بلند خود به سمت شمال کرد، گویی – نویسنده می‌گوید – دختری را که در آن سوی مرزها منتظرش است، صدا می‌زند. سرانجام، کارشناسان وزارت کشاورزی می‌آیند و درخت را قطع می‌کنند.

نویسنده در پایان داستان خود می‌گوید: «می‌خواهم در اینجا دو دلیلی را که وزارت کشاورزی را به قطع درخت واداشت، روشن کنم: اول، نردبان‌های چیدن زیتون متعلق به وزارتخانه که طول یکسانی دارند، نمی‌توانند به شاخه‌های بلند درخت برسند، و دوم، درخت اتفاقاً در وسط شیارهایی قرار داشت که تراکتور هنگام شخم زدن از آنها عبور می‌کرد. من این دو دلیل را ذکر کردم تا گفته نشود دلیل سومی وجود دارد.»

نویسنده وقتی سنت‌های روستا را به شیوه‌ای جانبدارانه، متکبرانه و غیرواقعی توصیف می‌کند، به سبکی سنتی در ادبیات صهیونیستی متوسل می‌شود، اما در اینجا، هر چقدر هم که در روایت‌هایی که در موردشان صحبت کردیم، به نظر نرسد: نکته اصلی در این داستان، داستان علی قدبلند و رابطه بین او و درخت زیتون (این تاریخ باستانی فلسطین) و رابطه جدید بین مهاجران و آن تاریخ است، سپس اوج گرفتن این روابط متقاطع با قطع درخت، این قطع درخت، در سطح نمادگرایی، به دلیل سومی که نویسنده به آن اشاره نکرده است، رخ داده است: این یک «خاطره» ناخواسته است!

در داستان دیگرش، «مسابقه»، بنیامین تموز از دو دوست، یک عرب و یک یهودی، می‌گوید که قبل از سال ۱۹۴۸، با شنا در رودخانه‌ای نزدیک یافا با یکدیگر مسابقه می‌دادند. عرب همیشه در مسابقه برنده می‌شد «چون بزرگتر و مسن‌تر بود». سپس جنگ آغاز می‌شود و وقتی یک گروه یهودی یک باغ پرتقال نزدیک یافا را اشغال می‌کند، فرمانده یهودی با کمال تعجب متوجه می‌شود که دوست قدیمی‌اش رهبر گروه عرب است. عرب جوان طوری خطاب به او می‌گوید که انگار می‌خواهد مکالمه‌ای را ادامه دهد: «خب، این بار تو برنده شدی.»

اما یهودی پاسخ می‌دهد: «نه، تا وقتی که از آب بیرون نیامده‌ایم، نمی‌توانی این را بگویی.» مرد عرب با ناراحتی لبخند می‌زند و دو دوست قدیمی شروع به درآوردن لباس‌هایشان می‌کنند. یهودی به داخل رودخانه می‌رود، جایی که صدای شلیک گلوله‌ای را می‌شنود و احساس می‌کند که «دوستش» کشته شده است. او بلافاصله از آب بیرون می‌آید و مرد عرب را می‌بیند که روی شن‌ها افتاده است. یکی از سربازانش به او می‌گوید: «ما او را اشتباهی کشتیم.» وقتی جسد را برمی‌گرداند، لبخند مرموزی را بر لبان مرد عرب می‌بیند، گویی خودش در مسابقه برنده شده است.

داستان‌های بنیامین تموز، حس آن «چیزی» را منعکس می‌کنند که روایت صهیونیستی مشتاق است تا حد امکان از آن اجتناب کند. برای نویسندگان یهودی نزدیک به وقایع، سال ۱۹۴۸ نمی‌تواند یک دیوار باشد؛ بلکه حلقه‌ای در داستانی است که گذشته و آینده‌ای دارد. و اگر بنیامین تموز به دلایل زیادی قادر به رویارویی با این واقعیت باشد، نمی‌تواند از نیمه راه فراتر رود و خود را از آن مراحل دشوار معاف کند: او درخت زیتون را می‌گستراند و عرب را (به اشتباه) قبل از پایان مسابقه می‌کشد. با این وجود، داستان‌های او – به نوعی – کوتاه به نظر می‌رسند، اما حداقل این ادعا را مطرح نمی‌کنند که «اسرائیل پلی است که بین تاریکی و نور امتداد دارد». این ادعایی است که فقط کسی که اثر هنری خود را در لباس تبلیغات رسمی قرار می‌دهد، می‌تواند مطرح کند.

اما پدیده «تموز»، با تمام تردیدها و ابهاماتش، به ندرت در ادبیات معاصر اسرائیل مشابه دارد، و داستانی از نویسنده‌ای به نام اس. ییزهار وجود دارد که جایی بین دایان و تموز قرار می‌گیرد، به نام « زندانی ».این تلاشی است برای به تصویر کشیدن قهرمانی خارق‌العاده یهودیان که در روایات به شیوه‌ای نسبتاً معتدل گزارش شده است. بنابراین، روایت می‌کند که چگونه یک گروه مسلح از یهودیان موفق به دستگیری یک چوپان عرب غیرمسلح و دزدیدن دام‌های او می‌شوند. داستان شامل شرح مفصلی از شکنجه‌ای است که چوپان عرب در اتاق بازجویی یهودیان متحمل می‌شود. با این حال، نیمه دوم داستان گفتگوی درونی است که در آن سرباز یهودی، که وظیفه انتقال زندانی دست و پا بسته و چشم‌بند زده را به مسافتی طولانی با ماشین بر عهده داشت، سعی می‌کند خود را متقاعد کند که زندانی بی‌گناه را آزاد کند و اجازه دهد او به نزد همسرش بازگردد. اگرچه منطق درونی که آزادی زندانی را ایجاب می‌کند، از نظر تئوری در آن گفتگوی درونی طولانی پیروز می‌شود، اما سرباز یهودی جرات آزاد کردن زندانی را ندارد و او را به بازداشتگاه تحویل می‌دهد.

بار دیگر شاهد این کوتاه‌سازی موضوع هستیم، در تلاشی برای جلوگیری از رسیدن آن به یک رویارویی قاطع: «قهرمان عرب» هنوز با دقت و وسواس انتخاب می‌شود تا نقش خود را در سرامیک‌های صهیونیستی ایفا کند. او تقریباً یک دلقک معصوم است (معصومیت در اینجا بار سنگینی است، زیرا جنگی در جریان است و او کاملاً خارج از آن است – به عبارت واضح‌تر، او عربِ در حال مقابله با آن نیست) و میدان موضوع، میدانی کوچک و حاشیه‌ای است، میدانی جزئی که در آن می‌توان با کمی آزادی تحت عنوان «جنگ قابل قبول و موجه» حرکت کرد، در حالی که اعتراضات خجالتی در جزئیات است.

ما در داستان‌های یهودی دیگر، به ویژه «نبرد برای تپه » ، «اعتراض‌های بزدلانه» مشابهی را در جایگاه یژار خواهیم یافت.) نوشته‌ی یهودا آمیخای. این کتاب، با طنزی پنهان، حول محور بسیجی می‌چرخد که برای یهودیان در اورشلیم اشغالی در طول تجاوز به سوئز صورت گرفت.

در داستان دیگری، «بزی در مرز» اثر موشه شامیر، نوعی کنایه در مورد بز اسرائیلی که وارد منطقه حائل شده است، وجود دارد. اما هیچ یک از این داستان‌ها نمی‌توانند به نقطه‌ای برسند که حقیقت به تعهدی تبدیل می‌شود که از الزامات تبلیغات یا هرگونه الزام دیگر اسرائیلی فراتر می‌رود: این جنبشی با آزادی محدود در درون تکه‌هایی از موضوعی است که کاملاً بر پایه دروغ بنا شده است. و در همین قلمرو، تنها ادبیاتی که در درون دیوارهای اشغال صهیونیستی توسط جوانان عربِ تحت محدودیت‌های نظامی نوشته شده است، می‌تواند واقعاً این رویارویی شجاعانه را در شکل و محتوا، در کلیت و جزئیات آن تحمل کند.

این پدیده، در هر صورت، حداقل از یک جنبه مفید است، و آن افشای ادبیات صهیونیستی است: در اینجا یژار، دایان، تموز و شامیر قهرمان یهودی خود را در مقابل قهرمانی قرار می‌دهند که اوریس، کوستلر، ناتان، ورتل، گورن، برکمن و دیگران قرار داده‌اند. این مقایسه تنها میزان پسرفت هنری و اخلاقی را که نویسندگان صهیونیستی با پشتکار بی‌نظیری به کار گرفته‌اند، آشکار می‌کند. با این حال، در واقعیت، این پسرفت بسیار بزرگتر از آن چیزی است که این مقایسه، که هنوز بین دو طرف موافق بر سر اصل مطلب است، نشان می‌دهد.

نویسنده: غسان کنفانی

واحدترجمه: فروغ اندیشه

اشتراک گذاری
فروغ اندیشه وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *