رؤیای پیامبر صلی الله علیه و آله و تسلی که به مادر داغدار داد!
- فروغ اندیشه
- مقالات تربیتی, مقالات خانوادگی, مقالات دعوتی, مقالات دین و اندیشه

خطوط چهره، درد زیادی را نه تنها از ویرانیهای جنگ، آوارگی، قحطی و بمباران، بلکه خطوط تراژدی بسیاری را که بر چهره اش کشیده شده است، بازگو میکند.
من به خوبی میدانستم که این ویژگیها معانی زیادی دارند، و همین باعث شد در ابتدا از پرسیدن آنها بترسم، زیرا مطمئن بودم که موضوع مهمی است.
دوستم بادور، که سالها در دوره تحصیلات تکمیلی کنار من مینشست، زیاد درباره پسرش بها صحبت میکرد، کسی که هر روز شاهد بزرگ شدنش به عنوان مرد مورد انتظار خانواده بود.
بها از سال گذشته مفقود شده است
حالت بادور باعث شد با قیافههای ترسیده و سوالی که دیگر نمیتوانست به تعویق بیفتد، به او نگاه کنم: بادور، خیالم را راحت کن، چه اتفاقی برای بها افتاده؟!
تنها خودِ آن ویژگیها با سکوتی ترسناک حرف میزدند که یقین مرا به جدی بودن جراحت افزایش میداد.
او با صدای لرزان و اشکی که در گلویش جمع شده بود گفت: «بهاء، تنها پسرم، یک سال است که مفقود شده است.»
زبانم بند آمده بود و فقط میتوانستم تکرار کنم: هیچ نیرو و توانی نیست مگر به یاری خداوند والا و بزرگ!
فرزند شهید و نوه شهید
بهاء در زمان شهادت پدرش یک سال و نیم داشت. با اینکه مادرش در عنفوان جوان بود، تمام پیشنهادهای ازدواج را رد کرد و زندگی خود را وقف خداوند متعال نمود تا نسل شوهر شهیدش را به شیوهای درست و بر اساس دین، نماز، روزه و آموزههای قرآن پرورش دهد تا اینکه او به جوانی نمونه تبدیل شد.
پدرش، پس از خداوند متعال، کسی بود که او و بهاء را در تربیت او یاری کرد، به خصوص که امام مسجد و حافظ قرآن کریم در محرابهای جهاد بود.
این فاجعه امروز برای قلب جوان او بسیار سنگین است، چرا که پدرش شهید شده و پس از آن بیش از یک سال است که پسرش را از دست داده، پسری که او از حیات و مماتش هیچ نمیداند.
امید بازگشت به آغوشش
این فقدان بزرگی است، زیرا پدرش ستون زندگی او بود، کسی که در طول سالهای طولانی کارش به او تکیه کرد، سالهاییکه در طی آن بها را بزرگ کرد و همزمان در دانشکده شرعیلت و حقوق برای اخذ مدرک کارشناسی ارشد در فقه تطبیقی تحصیل کرد.
او با گامهای استواری در مسیر تحصیل و علم پیش میرفت و با وجود خستگی زیادی که تجربه میکرد، هر روز که میگذشت، شاهد دستاوردی بود.
او در خنده و موفقیت تحصیلی بها، امیدی را که مدتها انتظارش را میکشید، میبیند که او مایه افتخار جوانان مساجد بر سر سفرههای قرآن خواهد شد. او مشتاقانه منتظر روزی بود که بها داماد شود و او برای او از زنی متدین و پرهیزگار خواستگاری کند و صاحب نوه شود و عنوان مادر داماد را به دست آورد و پس از آن لقب «مادربزرگ، مادر بها» را به خود اختصاص دهد.
اما جنگ، بها را از آغوش او ربود و سرنوشتش نامعلوم ماند، با این حال او هنوز منتظر بازگشت اوست.
رؤیای پیامبر
اندوه او به اوج خود رسید، چگونه میتوانست با شکوه و جلال تنها فرزندش چنین نکند؟! اگر خداوند متعال قلبش را تقویت نمیکرد، تقریباً ذهنش پراکنده و قلبش در شرف شکستن بود؛ زیرا وزن و سلامتی زیادی از دست داده بود و به بیماری سختی مبتلا شده بود.
اما چیزی به ذهنش خطور کرد که دلش را شاد کرد و صبرش را افزایش داد، وقتی رؤیایی دید که بادور به زبان خودش آن را روایت میکند: «میخواستم از درد خود به پدر شهیدم شکایت کنم، زیرا او امام مسجد و حافظ کتاب خداوند متعال بود. او در خانهای قرآن تلاوت میکرد. من این خانه را از صدای پدرم شناختم، زیرا او با صدای زیبایش قرآن تلاوت میکرد. او یکی از قاریان رفح و چهرههای برجسته آن بود. پدرم در را به روی من باز کرد و سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله از این خانه بیرون آمد. من با گریه و زاری به پدرم از فقدان پسرم شکایت میکردم، در حالی که میدانستم پدرم کسی است که او را پس از فقدان پدرش بزرگ کرده است. به او میگفتم: «تو با رسول خدا صلی الله علیه و آله نشستهای.» او به من گفت: «بله، من قرآن میخوانم.» پیامبر عزیز در حالی که گریه میکردم صدایم را شنید و به معنای واقعی کلمه به من گفت: “به خدا سوگند، بادور، خدا از تو راضی است.”
این رؤیا برای او قدرت و صبری زیبا کافی بود، همانطور که به من گفت: بعد از آن، انگار چیزی قلبم را گرم و روحم را تسلی داده بود.
خداوند متعال صبر جمیل به او عطا فرموده و چشم و دلش را به بازگشت سالم فرزندش شادمان ساخته است.
بادور یکی از صدها مادری است که پسرانشان در جنگ خانمانسوز از آنها گرفته شده است. آنها نمیدانند که آیا شهید هستند یا اسیر در زندانهای اشغالگران. بیش از 10،000 مفقودالاثر وجود دارد که سرنوشت آنها هنوز نامعلوم است.
منبع:ریما محمد زاده
واحدترجمه: فروغ اندیشه