کارایی سازمان ملل متحد در بحرانهای بینالمللی
- فروغ اندیشه
- مقالات سیاسی

نویسنده: احمد فرید فرزاد هروی
«سازمان ملل متحد» متعاقب ناکارایی «جامعۀ ملل» در پیشگیری از جنگ جهانی و پس از ختم جنگ جهان دوم در 24 اکتبر سال 1945 تأسیس شد، از وظایف اصلی این سازمان حل و فصل منازعات، حفظ صلح و امنیت بینالملل است که این اهداف در حقیقت فلسفۀ وجودی این سازمان را تشکیل میدهد. اما یافتههای کارکردی این سازمان نشان میدهد که تا سال 1984 این سازمان برای دو پنجم میانجیگری در منازعات موفق بودهاست. بر این اساس، دربین سالهای 1945 و 1984 میلادی، 319 منازعه بینالمللی بین کشورها رخ دادهاست. از این میان فقط 137 مورد که 34 درصد منازعات میباشد، جهت رسیدهگی به سازمان ارجاع داده شدهاست. با این حال، این سازمان نتوانسته حتی نیمی از این نزاعها را کنترل نماید و در حل و فصل 75 درصد از این منازعات بطور کامل ناکام بودهاست.
چچن، بوسنی، سومالی، سودان، افغانستان، عراق، سوریه، بهار عرب، اوکراین و بحرانهای دیگری از این دست مواردی حاد دیگری اند که سازمان ملل در حل آنها ضعیفترین عملکرد را داشته است. در حقیقت این سازمان، به عنوان یک سازمان بینالمللی نتوانستهاست با استقلالیت تمام بازیگران عرصۀ بینالملل را منسجم، متحد نگهداشته و در راستای صلح و فضای عادلانه در حیات بینالملل جهتدهی کند.
استقلالیت سازمان و تسلط کشورهای قدرتمند؛ یکی دیگر از چالشهای بزرگ این سازمان است. زیرا از بدو تأسیس، این سازمان بیشتر به عنوان ابزار و پوشش قانونی برای تأمین منافع قدرتهای بزرگ و خصوصاً پنج عضو دایم شورای امنیت، عمل نمودهاست.
انحصار حق تصمیمگیری در مورد مسایل کلان سیاسی جهان برای پنج قدرت جهانی از بیعدالتیهای بزرگ این سازمان محسوب میشود. حق وتو که در مادۀ 27 منشور این سازمان ذکر رفتهاست، سیاست دوگانهای در برخوردهای جهانی و نادیده گرفتن حق سایر کشورهاست. حق وتو، اختیار بلامنازعهای را برای کشورهای عضو شورای امنیت قایل شده است که برای تأمین و حفظ منافع شان از آن استفاده مینمایند. بیشترین موارد استفاده از حق وتو در دورۀ سابق، متعلق به شوروی سابق با 130؛ آمریکا با 90؛ انگلیس با 40 وتو و کمترین آن مربوط به چین 11 و فرانسه 22 و روسیه در دورۀ جدید حدود 20 مورد بودهاست. قابل یادآوری است که پس از فروپاشی شوروی سابق، بیشترین مورد استفاده از حق وتو متعلق به آمریکا بوده است. آمریکا فقط در بیش از 40 مورد قطعنامههای مربوط به محکومیت رژیم صهیونیستی را وتو نمودهاست.
یکی از مصداقهای مبرهن وابستهگی این سازمان به قدرتهای استعماری را میتوان در بحران فلسطین مشاهده نمود. این سازمان از اوایل تأسیس نقش بازوی راست انگلیس را برای مهاجرت، اسکان و قدرت دهی صهیونیستها در سرزمین فلسطین ایفا نموده و با قطعنامههای چندین مرحلهای، روند واگذاری خاکهای فلسطین به رژیم صهیونیستی، آوارهگی و کشتار مسلمانان فلسطینی را تسهیل و قانونی ساخته است.
شاید بتوان اوج ناکارایی و بیمصرفی این سازمان را در این اواخر نیز در حوادث بعد از 7 اکتبر مشاهده نمود. این سازمان نه تنها نتوانست نقشی در کاهش تنش داشته باشد و ابتکار آتشبس را بدست گیرد، بلکه وقتی نمایندۀ رژیم اسرائیل، منشور این سازمان را آتش زد و توهین بزرگ به این سازمان روا داشت، نتوانست حداقل عضویت این رژیم را نیز به حالت تعلیق در آورد. چند قطعنامۀ نمایشی از سوی مجمع برای آتشبس در غزه نیز با غرور تمام از سوی سران صهیونیستی مورد اغماض قرار گرفت. این سازمان حتی نتوانست مانع کمکهای سخاوتمندانه نقدی و تسلیحاتی اروپا و آمریکا برای کشتار فلسطینیان شود. نقش دبیر سازمان نیز فقط در بیانیهها و محکومیتهای گوناگون و سمبولیک خلاصه شدهاست. شورای امنیت در قضیۀ قلدریها و نسل-کشی صهیونیستها در غزه نیز فقط با محکومیت اکتفا نمود. در حالیکه اگر کشور دیگری که به جای اسرائیل میبود میتوانست با انواع تهدیدها، تحریم.ها، مداخلۀ نظامی و سرکوب روبرو شود.
هرچند کارایی سازمان ملل متحد با زیر شاخههای سازمانیاش، در زمینههای غیر سیاسی همچون تجارت، اقتصاد، پول، ترانسپورت بینالمللی، صحت و تداوی، تعلیم و آموزش، امداد رسانی، کمکهای بشر دوستانه و حفظ آثار باستانی غیر قابل انکار و مورد ستایش است؛ اما پر واضح است که نظم فعلی جهان در سایۀ سیاست-های پنهانی حاکم بر سازمان ملل متحد با وجود شورای امنیت و پنج عضو دایمی این سازمان که بر تمامی امورات بینالملل از سیاست تا رسانه و سرمایه چنبره زدهاند، نظامی بر اساس منافع قدرتهای استعماری، بیعدالتی، نا مساوات و نا متوازن است و دیگر کارایی برای نظم بینالمللی ندارد.
اگر در سطح کشورهای جهانی راهحلی برای نظم جدید بر اساس عدالت و توازن هم سنجیده نشود، طوفان حوادث جهانی نه تنها، به حیات بیرمق سازمان ملل متحد خاتمه خواهد داد؛ بلکه جهان را به یک آشوب بزرگ و جنگ جهانی دیگر خواهد برد و با توجه به هستهای بودن قدرتهای بزرگ؛ دیگر به مشکل میتوان روزنهای برای فردای پس از این جنگ بزرگ در افق جهانی مشاهده کرد. از اینرو؛ نظم جهانی پس از جنگ جهانی سوم در هالهای از ابهام قرار دارد.