از پا افتادن مَرد، دیدنی نیست!
- فروغ اندیشه
- مقالات شخصیت ها

نویسنده: استاد عبدالرحمن عزام
یکی از ویژگیهای قاطعِ قائدِ مجاهد شهید یحیی سنوار، ویژگی نویسندگی و نویسنده بودنِ وی است. امری که در همه ابعاد و زوایای زندگی وی به درستی دیده میشود و زندگی او را درست به داستانی تبدیل کرده است که همه عناصرِ مهم یک داستان در آن آشکار است؛ چه از آوان کودکی و خردسالی در اردوگاه خانیونس دیده به دنیا میگشاید و همسانِ دیگر همانندان خویش، میرود تا راه مشق و مدرسه و درس و دانشگاه در پیش بگیرد و با درک شرایط سخت زندگی ملت و مردمش در زیر اشغال و استعمار، ماجراجویانه مسیرِ مقاومت و مردانگی بر گزیند و در فضایی به شدت امنیتی، پا به میدانِ مبارزه بگذارد و سنگ نبرد به سینه بزند و چوب و چماق بر سر دشمنِ چپاولگر بشکند و بعد دست به تیر و تفنگ ببرد و زمانی، زندگی در زندان بگذراند تا دوباره به زندگی برگردد و شعلۀ شمعِ شهامت تا شهادت روشن نگهدارد و بعد با خلق ماجرایی افسانهای، درست بسان یک نویسنده که در عالمی از سکوت و تنهایی، عالَم میآفریند، جان به جانآفرین دهد و تنِ خاکی به خاکیان گذارد. این همه روند رو به راست زندگی وی، نه افسانه و حکایت و داستانِ پرمایه از خیال و احساس و عاطفه، بلکه مملو از راستی و درستی و صداقت و حقیقت است.
او در داستان زندگی خویش، به راستی و درستی پیش رفت و همه عناصر یک داستان را در زندگی خویش به نمایش گذاشت؛ حتی در همان فرجامین لحظاتی که دوربینِ دشمن طی چهلوهفت ثانیه آن را بر پردۀ سینما گذاشت و ثابت ساخت که این دنیای ما، دنیای تمدن نه، که جنگلِ توحش است و عاری از مهر و محبت و مدد و معونت. جنگلی که در آن، هر خوک و خرس با خُرناس، آدم و عالَم میدرد و با زور و ظلم، هر جور و جنایتی بر آدمیت روا میدارد.
آن چهلوهفت ثانیه را نمیشود دید، که مرگِ مرد، دیدنی نیست؛ و نمیشود ندید، که نباید به روی زور و ظلم چشم و دل بست. چهلوهفت ثانیهای که ابعاد مختلفی از زمانه و زندگی ما را به نمایش میگذارد. دنیایی که خیرهسرانه چشم به روی حقیقت بسته است و گرگان و سگان در سویی و انسانی مظلوم در سویی در مصافی نابرابر، رویاروی هم ایستادهاند. در این پرده، همه، جا عوض کردهاند؛ دزد و غاصب و غارتگر، ادعای شرف و دفاع و جولان دارد؛ اما مالک و مظلوم، در معرض درد و الم و گرسنگی و تشنگی و مستحق مردن است.
از سویی هم این لحظات که پایان زندگی مرد مبارزی را به نمایش میگذارد، مایۀ امید است و مباهات و فخر و افتخار؛ چه آن مرد مبارز، نه پنهان است و نه خفته و نه تسلیم. او مرد است و مسلح، و در میانۀ میدان و معرکه ایستاده. نه تفنگ بر زمین گذاشته است و نه دست از مبارزه کشیده است. او در همین لحظات هم، که خود نویسندهای چیره است، سکانس پایانی زندگی خویش را خط نمیزند و سلاحی که از کودکی با آن خو گرفته و از آن دم زده است، کناری نمیگذارد و عناصرِ داستان زندگی خویش خدشه نمیاندازد. چخوف نویسندۀ روسی گفته بود: «نباید در نمایشنامهای تفنگی را به دیوار آویزان کنید و بعد از آن استفاده نکنید. اگر در پردۀ اول تفنگی روی دیوار است، بهتر است در پردۀ سوم از آن استفاده کنید.» مبارزِ قصۀ ما که خود نویسنده بود و فوتوفن این امر را به درستی میدانست، به راستی، از سلاحی که عمری از آن گفته بود، اینک بهره برد و با آن، سینه، چه که چشم و سر و دل و مغز دشمن را نشانه رفت و بسان زندگی خویش، مرگش را نیز مایۀ مباهاتِ دوست و حیرتِ دشمن ساخت.
احمد اخوت که خود کتابی به همین نام (تفنگ چخوف) دارد، مینویسد: «این عبارتِ تفنگ چخوف، عالمی دارد: چخوف و تفنگ هر دو در آن حضور دارند… نویسندۀ تفنگدار واقعا نوبر است. من هر چه عکسهای چخوف را جستوجو کردهام او را تفنگ به دست ندیدهام…. او گفته اگر تفنگی را به صحنه میبرید، باید تا پایان نمایش شلیک کنید. یعنی تفنگ بازیچه نیست و نباید به عنوان دکور از آن استفاده کرد…. پس اگر تفنگی را در معرض دید مردم گذاشتید، بهتر است حتما آن را شلیک کنید.» قهرمانِ قصۀ ما اما، همۀ این بایدهای یک داستان را در داستانِ زندگی خویش، به روشنی رعایت کرد و تفنگ چه، که حتی همان چوب و چماقی که در کودکی بر سرِ دشمن شکسته بود، نیز فراموش نکرد و با آن به چشم دشمن حمله کرد.
در فرازی دیگر، آنچه از دیدن این نمایشِ کوچک و بعد تصاویر و افلامِ ایستادگی و افتادن و شهادتش در عالمی از تنهایی و سکوت و به دور از خانه و خانواده و زن و فرزند به چشم آمد، درست فرجامین گفتگوی گلمحمد -شخصیتِ اسطورهای و مردِ میدان مبارزه با زور و ظلم- با جهن – نماینده و نمایشگرِ سمتِ جور و جفا و جنایت ماجرا- در فرجامین صفحات کلیدر به یاد میآورد، آنجا که دولتآبادی قلم میگذارد: «جهن همچنان بالا سرِ گلمحمد ایستاده بود و در پلکهای نیمهباز مرد مینگریست. چهرۀ گلمحمد آغشته به خون بود و روی لبهایش خون خشک لایه بسته بود.