داستان واقعی یک خبرنگار در غزه

به غزه رفتم تا به‌دنبال یک داستان بگردم، اما بازگشتم در حالی که یک آیه با خود داشتم.
بسم‌الله الرحمن الرحیم
الحمدلله ربّ العالمین

هرگز انتظار نداشتم مردی که از او درباره‌ی اظهارنظرها پرسیدم، به‌جای پاسخ، سوره‌ی فاتحه را به من بیاموزد.

به من گفت:
خبرها این‌جا چیزی را تغییر نمی‌دهند؛ اما شاید این کلمات تو را تغییر دهند.
ما در روزهای مبارکی هستیم؛ بگذار چیزی به تو بیاموزم که با تو بماند.
بگذار به تو بیاموزم چگونه با خدا سخن بگویی.

آن لحظه را هرگز فراموش نمی‌کنم که به آن‌ها گفتم خبرنگار مستقلم، با نهادهای بشردوستانه کار می‌کنم و برای مستندسازی به غزه آمده‌ام.
هیچ‌کس از نام یا پیشینه‌ام نپرسید؛ فقط گفتند:
برای ورود به بعضی مناطق به مجوز نیاز داری، اما پیش از هر چیز باید با این مرد دیدار کنی.

نمی‌دانستم او کیست.
فقط گفتند از گردان‌های قسّام است؛ صریح و مستقیم خواهد بود و شاید کمکم کند.

در کوچه‌های تنگ، پشت سر راهنمایی محلی راه افتادم؛ دیوارهای ویران اطرافم بود، کودکانی پابرهنه می‌دویدند، زنانی کیسه‌های نان به دست داشتند و می‌خندیدند؛ با آن‌که هیچ‌چیز در صحنه خنده‌دار نبود.
روز گرمی بود و بوی گردوغبار با دودی که خاموش نمی‌شد درهم آمیخته بود.

وارد اتاقی کوچک شدم؛ جز یک بسترِ زمینی و یک پنکه‌ی آویزان چیزی نداشت.
مردی حدوداً در اواخر سی‌سالگی آن‌جا نشسته بود؛ بسیار آرام، ریشی مرتب، چهره‌ای سخت، اما صدایی متفاوت.

به او گفتم:
می‌خواهم از زبان تو بشنوم؛ می‌خواهم صدای شما را به جهان برسانم.
باور کن با هیچ جریان سیاسی کار نمی‌کنم؛ فقط به‌دنبال حقیقت‌ام.

مدتی طولانی نگاهم کرد؛ چشمانی که چیزهای بسیاری در خود داشت، شاید بیش از آن‌چه آماده‌ی فهمش بودم. سپس گفت:
تمام دنیا صدای ما را می‌شنود، اما واقعاً نمی‌خواهد بشنود.
می‌دانی چند خبرنگار همین‌جا نشسته‌اند؟
چند گزارش ضبط شده، چند تصویر از کودکی شهید بر جلد مجلات رفته است؟
چند ویدیو از زنی که بر آوار خانه‌اش می‌گرید پخش شده؟
همه‌چیز منتقل شده، همه‌چیز گفته و نوشته شده… نتیجه چه بود؟
آیا جنگ متوقف شد؟ محاصره پایان یافت؟ شهدا بازگشتند؟
ما به کسی که فقط ثبت کند نیاز نداریم؛ ما به کسی نیاز داریم که ما را بفهمد.

شوکه شده بودم.
او نه از سخن گفتن سر باز می‌زد و نه از دیده‌شدن؛ ایمانش را به این‌که آن‌چه درباره‌ی غزه گفته می‌شود چیزی را تغییر دهد، از دست داده بود.

سپس افزود:
ما این‌جا در چرخه‌ای بی‌پایان زندگی می‌کنیم:
زاده می‌شویم، محاصره می‌شویم، می‌جنگیم و به خاک سپرده می‌شویم.
و هر بار دنیا با همان ابزار می‌آید: دوربین، میکروفون، تیتر درشت… و بازمی‌گردد؛ اما ما می‌مانیم.

با تردید پرسیدم:
پس می‌خواهی چه چیزی بیاموزم؟ اگر سخنت نه، پس چه؟

لبخندی زد و گفت:
چیزی به تو می‌دهم.
لازم نیست اکنون بفهمی‌اش؛ حفظش کن، تکرارش کن، درباره‌اش بیندیش.
این فقط برای ما نیست؛ برای همه‌ی مردم است.
اگر نتوانستی جهان را با کلامت تغییر دهی، شاید با یک کلمه خودت تغییر کنی.

انتظار داشتم سندی، عکسی، نقشه‌ای محرمانه بیرون بیاورد؛ چیزی شبیه آن‌چه معمولاً در چنین دیدارهایی می‌دهند.
اما به‌جایش آرام پرسید:
سوره‌ی فاتحه را می‌شناسی؟

از پرسش جا خوردم.
مکثی کردم و گفتم: شنیده‌ام؛ گمان می‌کنم متنی دینی است، اما چرا اکنون؟

گفت:
تو آمده‌ای داستانی برای جهان ببری؛ پس این را بگیر.
سوره‌ی فاتحه مهم‌ترین چیزی است که می‌توانی به آن‌ها بگویی.

با دستپاچگی گفتم:
اما این یک داده‌ی خبری نیست؛ چیزی را تغییر نمی‌دهد.

لبخند زد و گفت:
برعکس، همه‌چیز را تغییر می‌دهد.
ما با گلوله آغاز نمی‌کنیم؛ با کلمه آغاز می‌کنیم.
و فاتحه نخستین کلمه‌ی هر چیز نزد ماست.
از این‌جا ایمان آغاز می‌شود، از این‌جا پایداری، و از این‌جا نور.

افزود:
به آن‌ها بگو کسانی هستند که استوار می‌ایستند چون دل‌شان به این سوره بسته است.
به آن‌ها بگو کسی که هر روز می‌گوید «اهدِنَا الصِّراطَ المُستقیم» هرگز راه شکست را نمی‌پیماید.
این سوره از هر گزارش بزرگ‌تر، از هر دوربین صادق‌تر، و از هر خبر ماندگارتر است.

در آن لحظه فهمیدم او فقط از متنی دینی سخن نمی‌گوید؛
از چیزی حرف می‌زند که در ژرفای وجودشان خانه دارد؛
چیزی که زیر بمباران لبخندشان را نگه می‌دارد
و آن‌ها را در راهی پیش می‌برد که می‌دانند شاید پایان نزدیکی نداشته باشد.

راستش گفت‌وگو با او بسیار آرامش‌بخش بود.
به معنای معمول «مصاحبه‌ی خبری» نبود؛ عجیب بود… شاید عجیب‌ترین گفت‌وگوی حرفه‌ای زندگی‌ام.
نه کاغذی، نه نقل‌قولی، نه تاریخی.
هرچه گفت از جنسی دیگر بود؛ چیزی که بی‌هیاهو به درون نفوذ می‌کند.

به همان دیدار بسنده نکردم.
روزها در غزه گشتم؛ وارد اردوگاه‌ها شدم، با خانواده‌ها صحبت کردم، با کودکان در کوچه‌ها نشستم، و با زنانی چای نوشیدم که به من می‌نگریستند گویی مهمانی از سیاره‌ای دیگرم؛
با این‌همه، مرا چون یکی از خودشان پذیرفتند.

همیشه به آن دیدار فکر می‌کردم.
آن مرد نه غریب بود و نه استثنایی؛
در حقیقت تفاوت چندانی با دیگر ساکنان غزه نداشت.
همه چیزی در نگاه‌شان دارند؛ چیزی که به‌سادگی ترجمه می‌شود: پایداری—شاید سرسختی—اما آن‌چه من دیدم فراتر از این‌ها بود… ایمان.

باور دارند که سرنوشت‌شان نوشته شده است؛
و بمباران و مرگ و ویرانی آزمون‌اند، نه پایان.
باور دارند این زمین فقط خاک نیست؛
بخشی از عقیده، هویت و تاریخ آن‌هاست.

با آرامش، بی‌هیاهو می‌گفتند:
این زمین مبارک است؛ فروختنی نیست و رهاشدنی نیست.

راستش این را هیچ‌جای دیگر ندیده بودم:
مردمی زیر محاصره که چنین سخن می‌گویند؛
کسانی که خانه یا فرزند یا حتی خاطره‌ای را از دست داده‌اند،
و با این‌همه می‌گویند: الحمدلله، ما ایستاده‌ایم.

چیزی زیبا، دردناک و صادق—همه با هم.

نمی‌دانستم یک جمله از یک مرد می‌تواند دری برای فهم یک منطقه‌ی کامل بگشاید.

در روزهای بعد، سویه‌ی دیگری از زندگی در غزه را دیدم؛ چیزی که از نظر روانی آماده‌اش نبودم.
نه فقط بمباران سلطه می‌کرد، نه فقط ویرانی می‌آزرد؛
چیز دیگری هم بود… خاموش، اما فریادزن.

دختران جوانی دیدم؛ بیش‌ترشان زیر بیست سال، برخی شاید هفده یا هجده.
لباس‌هایی ساده بر تن داشتند و صندوقچه‌های کوچک حمل می‌کردند؛
در بازارها و میان رهگذران و دکان‌داران اعانه جمع می‌کردند، با لبخندهایی ثابت و نگاه‌هایی استوار.

ابتدا پنداشتم کاری داوطلبانه و محدود است؛
اما آن‌چه بعد دیدم، همه‌چیز را تغییر داد.
آن‌ها فقط پول جمع نمی‌کردند؛
خودشان نیازها را می‌خریدند:
خوراک، پتو، لوازم بهداشتی و گاهی حتی دارو.
سپس به‌معنای واقعی کلمه بر شانه می‌گرفتند و در محله‌های آسیب‌دیده توزیع می‌کردند.

با لبخند در می‌زدند و می‌پرسیدند:
کی نان لازم دارد؟
شیرِ نوزاد کم دارد؟

نه کارزار رسانه‌ای بود، نه دوربینی، نه شعار و پلاکاردی؛
فقط دخترانی کم‌سن با آگاهی‌ای فراتر از سن‌شان
و شجاعتی که برای یک ارتش بس است.

در جاهای دیگر، دختران این سن‌وسال روزشان را با درس، سفر، مد، یا روابط عاطفی پُر می‌کنند؛
دنیایی از جزئیات سبک.
اما این‌جا، در غزه،
دخترانِ در سن کودکی به رهبران بدل می‌شوند—بی‌اغراق.

تصمیم‌های سریع می‌گرفتند، میان خود هماهنگ می‌کردند
و مسئولیت‌های روزانه‌ای را به دوش می‌کشیدند که در جاهای دیگر برخی مردان هم تابش را ندارند.
فهرست دریافت‌کنندگان را تنظیم می‌کردند،
مواظب بودند کسی دوبار نگیرد،
و با صاحبان دکان‌ها هم‌زمان با احترام و قاطعیت سخن می‌گفتند.

من در پس‌زمینه، خاموش تماشا می‌کردم و می‌پرسیدم:
چه کسی این‌ها را آموخته؟
چه کسی چنین حکمتی را در آن‌ها پرورده؟
چگونه دختری زیر بیست سال این همه وقار و اعتماد دارد؟

آن‌ها را چون نسلی می‌دیدم که از زیر خاکستر زاده می‌شود؛
نسلی که ضعف و شکایت نمی‌شناسد،
بل فقط یک چیز را می‌داند:
مسئولیتی هست که باید انجام شود، هرچه بهایش باشد.

دیگر نمی‌توانستم—even برای لحظه‌ای—آن‌ها را دخترانی عادی ببینم.
برای من، رهبرانی واقعی بودند.

من به غزه رفتم در پیِ یک داستان؛
و بازگشتم با چیزی شبیه یقین.
اینجا داستان‌ها با کلمات روایت نمی‌شوند؛
با صبر،
با پایداری،
با چشمان کودکانی که همه‌چیز را از دست داده‌اند و لبخندشان را نه.

آموختم که قدرت از سلاح نمی‌آید؛
از ایمان می‌آید.
و کلماتی که آن مرد به من آموخت—سوره‌ی فاتحه—
بزرگ‌ترین چیزی بود که به‌دست آوردم.

مسلمان نیستم و چنین ادعایی ندارم؛
اما می‌دانم آن سوره که با
«بسم‌الله الرحمن الرحیم»
آغاز می‌شود، چیزی در من گذاشت که هرگز زایل نخواهد شد.

غزه به من سیاست نیاموخت…
غزه زندگی را به من آموخت.

اشتراک گذاری
فروغ اندیشه وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *