«سپیده‌دم در تهران؛ پرواز مردی از جنس مقاومت»

ترجمه و تحقیق: حمزه خان بیگی

 

 

«سپیده‌دم در تهران؛ پرواز مردی از جنس مقاومت»
مقــدمـه
اسماعیل هنیه… پناه‌جویی برخاسته از اردوگاه ساحل، که رهبری جنبش حماس را بر عهده گرفت.

در دل رنج و خاکستر، از میان کوچه‌های تنگ و غبارآلود اردوگاه الشاطئ، مردی برخاست؛ پناه‌جویی که زخم‌های تبعید را بر جان داشت و رؤیای بازگشت را در دل می‌پروراند. اسماعیل هنیه، فرزند درد و امید، از دل محرومیت‌ها قد برافراشت و پرچم مبارزه را در دستان خویش گرفت. او نه از قصرهای مرمرین، که از دل خیمه‌های فراموش‌شده برخاست؛ و با ایمانی راسخ، رهبری جنبشی را پذیرفت که صدای مظلومان را فریاد می‌کرد.

در مسیر پرسنگلاخ مبارزه، هنیه چونان سالکی در جست‌وجوی حقیقت، گام برداشت؛ بی‌آن‌که زخم‌های راه، عزمش را بلرزاند. او نه‌تنها سیاستمداری بود، بلکه نمادی از ایستادگی و مقاومت روحی بود که در برابر طوفان‌ها خم نشد. گویی تقدیر، او را از میان خاک و خون برگزیده بود تا مشعل مقاومت را در تاریکی‌ها روشن نگاه دارد.

زادگاه و خاستگاه

اسماعیل عبدالسلام احمد هنیه، در روز بیست‌وسوم ژانویه سال ۱۹۶۲ (یا بنا بر برخی روایت‌ها، ۱۹۶۳)، در دل خاکستر و امید، چشم به جهان گشود؛ در اردوگاه پناهندگان الشاطئ واقع در نوار غزه، جایی که خانواده‌اش پس از کوچ اجباری، مأوایی موقت برای رنج‌های خویش یافته بودند.

اصل و نسب او به روستای «الجوره» بازمی‌گردد؛ روستایی از توابع شهر اشغالی عسقلان، که در پی اشغال سرزمین، به خاطره‌ای دور در دل تبعیدیان بدل شد. خانواده‌اش، همچون هزاران تن دیگر، در پی آوارگی و ظلم، به اردوگاه پناه بردند؛ و در همان فضای تنگ و پر از درد، کودکی به دنیا آمد که بعدها صدای مظلومان شد و پرچم‌دار مقاومت.

در آن خیمه‌های ساده، میان دیوارهای فرسوده و نگاه‌های خسته، اسماعیل هنیه رشد کرد؛ و از همان آغاز، طعم تلخ تبعید و اشغال را با جان خویش چشید. گویی تقدیر، او را از دل خاک و آتش برگزیده بود تا روزی، در صف اول مبارزه، نامش را با خون و ایمان بر تارک تاریخ بنگارد.

تحصیل و پرورش اندیشه

اسماعیل هنیه، در مسیر پرپیچ‌وخم زندگی، نخستین گام‌های علمی خود را در مدارس ابتدایی و راهنمایی وابسته به آژانس امداد و اشتغال پناهندگان فلسطینی (آنروا) برداشت؛ مدارسی که در دل اردوگاه‌ها، چراغی کوچک از امید را در تاریکی تبعید روشن نگاه می‌داشتند. پس از آن، دیپلم متوسطه خود را از مؤسسه‌ی علمی الازهر در غزه دریافت کرد؛ و در سال ۱۹۸۷، به دانشگاه اسلامی غزه راه یافت، جایی که با عشق به زبان و فرهنگ، در رشته‌ی ادبیات عربی به تحصیل پرداخت و با مدرک کارشناسی فارغ‌التحصیل شد.

در دوران دانشجویی، هنیه تنها طلبه‌ای در پی علم نبود؛ بلکه به‌سان شعله‌ای در میان جوانان، در شورای اتحادیه‌ی دانشجویان حضوری فعال و پرشور داشت. روحیه‌ی پرجنب‌وجوش او، نه‌تنها در عرصه‌های فکری، بلکه در فعالیت‌های ورزشی نیز جلوه‌گر بود؛ و همین پویایی، او را به چهره‌ای شناخته‌شده در فضای دانشگاهی بدل ساخت.

پس از پایان تحصیل، مسیر خدمت علمی را در همان دانشگاه اسلامی ادامه داد؛ و در جایگاه‌های گوناگون اداری ایفای نقش کرد، تا آن‌که در سال ۱۹۹۲، به مقام ریاست دانشکده رسید. پنج سال بعد، در ۱۹۹۷، پس از آزادی شیخ احمد یاسین از زندان‌های اسرائیل، هنیه مسئولیت اداره‌ی دفتر او را بر عهده گرفت؛ گامی مهم که پیوند او با قلب تپنده‌ی مقاومت را عمیق تر ساخت.

در این مرحله از زندگی، اندیشه و عمل در وجودش درآمیختند؛ و او از طلبه‌ای جوان، به یکی از ستون‌های فکری و اجرایی جنبش حماس بدل شد.

 

تجربه‌ی سیاسی؛ از زندان تا زمام‌داری

در سال ۱۹۸۷، اندکی پس از شعله‌ور شدن آتش انتفاضه‌ی نخست، اسماعیل هنیه برای نخستین‌بار توسط نیروهای اشغالگر اسرائیلی بازداشت شد؛ هجده روز در زندان ماند، اما روحش را نتوانستند در بند کشند. سال بعد، بار دیگر در سال ۱۹۸۸، به مدت شش ماه در زندان‌های رژیم صهیونیستی محبوس شد؛ و این آغاز راهی بود که با زنجیر و شکنجه آمیخته، اما با ایمان و ایستادگی روشن بود.

در سال ۱۹۸۹، سومین بازداشت او رقم خورد؛ این‌بار با اتهام عضویت در جنبش حماس، و سه سال تمام را در زندان گذراند. پس از آن، به همراه گروهی از رهبران مقاومت، به منطقه‌ی مرج‌الزهور در جنوب لبنان تبعید شد؛ تبعیدی که به‌رغم دوری از وطن، به فرصتی برای تعمُّق، انسجام و بازآفرینی آرمان‌ها بدل شد. پس از یک سال، با امضای توافق‌نامه‌ی اسلو، به غزه بازگشت؛ و در دانشگاه اسلامی، ریاست تشکل اسلامی را بر عهده گرفت، تا بار دیگر صدای مقاومت را در میان جوانان طنین‌انداز کند.

در ژانویه‌ی ۲۰۰۶، هنیه در رأس فهرست «تغییر و اصلاح» قرار گرفت؛ فهرستی که در انتخابات قانون‌گذاری فلسطین، اکثریت کرسی‌های مجلس را از آن خود کرد. این پیروزی، نقطه‌ی عطفی در تاریخ سیاسی فلسطین بود؛ و در پی آن، در فوریه‌ی همان سال، اسماعیل هنیه به عنوان نخست‌وزیر دولت فلسطینی منصوب شد، دولتی برخاسته از دل مردم، با آرمان‌هایی ریشه‌دار در خاک و خون.

او از زندان‌های اشغالگران تا کرسی‌های زمام‌داری، راهی پرسنگلاخ را پیمود؛ اما در تمام این مسیر، صدای مظلومان را با خود حمل کرد، و پرچم مقاومت را بر دوش کشید.

 

زخم‌های راه؛ از آماج ترور تا ایستادگی در طوفان

اسماعیل هنیه، مردی که نامش با مقاومت گره خورده بود، بارها آماج ترور و تهدید قرار گرفت؛ اما هیچ‌گاه از مسیر خویش بازنگشت. در ششم سپتامبر ۲۰۰۳، در پی حمله‌ی هوایی اسرائیل که شماری از رهبران حماس از جمله شیخ احمد یاسین را هدف قرار داده بود، دستان او زخمی شد؛ زخمی که نه‌تنها بر جسم، بلکه بر تاریخ مقاومت نقش بست.

در چهاردهم اکتبر ۲۰۰۶، پس از بازگشت از سفری بین‌المللی، از ورود به غزه منع شد؛ گویی مرزها نیز از حضور او بیم داشتند. اما این ممانعت، نه مانعی برای اراده‌اش بود، و نه پایانی بر رسالتش.

تنها چند روز بعد، در بیستم اکتبر، کاروان او در میان خیابان‌های غزه هدف تیراندازی قرار گرفت؛ در بحبوحه‌ی درگیری‌های مسلحانه میان دو جنبش فتح و حماس. گلوله‌ها، اگرچه به سوی او شلیک شدند، اما نتوانستند صدای او را خاموش کنند.

در سال‌های بعد، اسرائیل بارها خانه‌ی او را در غزه هدف حملات هوایی قرار داد؛ در جنگ‌هایی که نه‌تنها خاک، بلکه روح مردم را می‌سوزاند. هدف، خاموش کردن چراغی بود که در دل ظلمت می‌درخشید؛ اما هنیه، همچون فانوسی در طوفان، ایستاد و نلغزید.

او زخمی شد، تبعید شد، تهدید شد؛ اما هر زخم، هر تبعید، هر تهدید، او را به نمادی جاودانه‌تر از مقاومت بدل ساخت.

 

از عزل تا آشتی؛ روایتی از ایستادگی در طوفان

در چهاردهم ژوئن سال ۲۰۰۷، محمود عباس، رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین، حکم به عزل اسماعیل هنیه از ریاست دولت داد؛ تصمیمی که در پی تسلط نظامیِ قاطعِ گردان‌های شهید عزالدین قسام ـ شاخه‌ی نظامی جنبش حماس ـ بر مراکز امنیتی نوار غزه اتخاذ شد؛ تسلطی که نقطه‌ی پایانِ ماه‌ها آشوب و بی‌ثباتی در این خطه‌ی زخمی بود.

اما هنیه، مردی که ریشه در خاکِ مقاومت داشت، این فرمان را نپذیرفت. او نه از سر لجاجت، بلکه از سر عهدی که با مردم بسته بود، بر جای خود ایستاد و زمام امور آنچه را که بعدها «دولت برکنار‌شده» نام گرفت، در دست گرفت؛ دولتی که مقرّش، نه کاخ‌های بلند، بلکه کوچه‌های خون‌چکیده‌ی غزه بود.

با این‌همه، هنیه دروازه‌های دل را به روی آشتی ملی نبست. او همواره بر ضرورت وحدت تأکید ورزید و اعلام کرد که در راه مصالحه‌ای فراگیر، آماده است از مقام خود کناره گیرد؛ مشروط بر آن‌که این آشتی، به دولتی وحدت‌گرا بینجامد، دولتی که ثمره‌ی آن نه فقط تقسیم قدرت، بلکه التیام زخم‌های یک ملت باشد.

در نگاه او، سیاست نه میدان حذف، بلکه بستر پیوند بود؛ و رهبری، نه سلطه بر مردم، بلکه خدمت به آرمانشان. از همین‌رو، در دلِ طوفانِ اختلاف، فانوسِ آشتی را روشن نگاه داشت؛ شاید که روزی، نسیم وحدت، خاکِ خسته‌ی فلسطین را نوازش کند.

تسلیم با رضایت؛ آغازی برای وحدت در سایه‌ی مقاومت

در دوم ژوئن سال ۲۰۱۴، پس از سال‌ها کشاکش و تلاش برای آشتی ملی، دولت جدیدی به ریاست رامی حمدالله، چهره‌ای دانشگاهی و مورد توافق، اعلام شد. این گام، نقطه‌ی عطفی در مسیر وحدت فلسطینیان بود؛ تلاشی برای پیوند دوباره‌ی دل‌هایی که سال‌ها در آتش اختلاف سوخته بودند.

اسماعیل هنیه، که سال‌ها بار سنگین مسئولیت را بر دوش کشیده بود، با قلبی گشوده و نگاهی بلند، این تحول را خوش‌آمد گفت. او در پیامی به ملت فلسطین، با صدایی آرام اما ریشه‌دار در ایمان و تعهد، چنین گفت:

«امروز، دولت را با رضایت کامل واگذار می‌کنم؛ نه از سر اجبار، بلکه از سر حرص بر موفقیت وحدت ملی و استمرار مقاومت، با همه‌ی جلوه‌هایش، در مرحله‌ی پیش‌رو.»

این واگذاری، نه پایان راه، بلکه آغاز فصلی نو بود؛ فصلی که در آن، وحدت و مقاومت دو بال پرواز بودند، و هنیه، با فروتنیِ یک رهبرِ آگاه، نشان داد که قدرت، اگر در خدمت آرمان نباشد، هیچ است.

در آن لحظه، سیاست به عرفان نزدیک شد؛ و واگذاری دولت، به مثابه‌ی نذرِ راهی بود که مقصدش آزادی بود و همراهانش ایمان .

 

رهبری در سایه‌ی حصار؛ انتخابی از دلِ ایمان و اعتماد

در ششم ماه مه سال ۲۰۱۷، شورای شوری جنبش حماس، اسماعیل هنیه را به عنوان رئیس دفتر سیاسی این جنبش برگزید؛ انتخابی که هم‌زمان در دو نقطه‌ی دور از هم ـ دوحه و غزه ـ از طریق سامانه‌ی ارتباط تصویری برگزار شد، گویی که فاصله‌ها در برابر اراده‌ی جمعی رنگ باختند.

قرار بود شماری از رهبران حماس، از جمله خود هنیه، از غزه راهی قطر شوند تا در این انتخابات تاریخی حضور یابند؛ اما بسته‌ماندن گذرگاه رفح در روزهای منتهی به رأی‌گیری، مانعی شد در برابر سفر، و نمادی دیگر از محاصره‌ای که نه فقط خاک، بلکه تصمیم‌گیری را نیز در بند می‌کشید.

با این‌همه، انتخاب هنیه، نه در سالن‌های مجلل، بلکه در دلِ محدودیت‌ها رقم خورد؛ انتخابی که نشان از اعتماد عمیق به رهبری‌ای داشت که در میدان‌های واقعی آزموده شده بود. او از دلِ محاصره، از میان آوار و آتش، به جایگاه رهبری رسید؛ نه با شعار، بلکه با صبر، ایستادگی و ایمان.

این انتخاب، نه فقط جابه‌جایی در ساختار سیاسی، بلکه تجدید بیعتی بود با آرمان مقاومت؛ و هنیه، بار دیگر، نه به عنوان یک سیاست‌مدار، بلکه به عنوان نگهبانِ امید، بر مسند مسئولیت نشست.

 

برچسبِ ترور؛ وقتی مقاومت در قاموس قدرت، جرم شمرده می‌شود

در سی‌و‌یکم ژانویه سال ۲۰۱۸، وزارت خارجه‌ی ایالات متحده، نام اسماعیل هنیه را در فهرست موسوم به «تروریسم» گنجاند؛ تصمیمی که در بحبوحه‌ی تنش‌های شدید میان واشنگتن و فلسطینیان اتخاذ شد، پس از آن‌که رئیس‌جمهور وقت آمریکا، دونالد ترامپ، با نادیده‌گرفتن تاریخ و حقوق ملت‌ها، قدس را به عنوان پایتخت اسرائیل به رسمیت شناخت.

این اقدام، نه فقط یک تصمیم سیاسی، بلکه تلاشی بود برای تحریف معنای مقاومت و برچسب‌زدن به آن‌چه در دلِ ملت‌ها، نماد ایستادگی و کرامت است. اما حماس، با زبانی تیز و طنزآلود، پاسخ داد: «این تصمیم مضحک است؛ گویی ما فلسطینیان باید برای گرفتن گواهی حسن‌رفتار، به درگاه آمریکا برویم!»

در این واکنش، نه فقط خشم، بلکه حقیقتی نهفته بود: آن‌که معیارهای قدرت‌های جهانی، اغلب در تضاد با عدالت‌اند؛ و آن‌که مقاومت، در قاموس سلطه‌گران، همواره جرم است، مگر آن‌که در خدمت منافعشان باشد.

هنیه، که سال‌ها در سنگرِ مردم ایستاده بود، حال در فهرست‌هایی قرار گرفت که نه از حقیقت، بلکه از سیاست تغذیه می‌کنند. اما در دلِ این برچسب‌ها، نام او برای ملتش، نه تروریست، بلکه شهیدِ زنده‌ی آرمان بود.

 

طوفان الاقصی؛ هنگامه‌ای از خون و ایمان

در هفتم اکتبر سال ۲۰۲۳، محمد الضیف، فرمانده ستاد گردان‌های عزالدین قسام، پرده از عملیاتی بی‌سابقه برداشت: «طوفان الاقصی».

عملیاتی که زمین و آسمان و دریا را در هم آمیخت، و رزمندگان مقاومت را به قلب شهرک‌های صهیونیستی در اطراف غزه رساند؛ گویی که خشم تاریخ، در آن روز، به زبان گلوله و ایمان سخن گفت.

در پاسخ، ارتش اسرائیل عملیات نظامی گسترده‌ای را با نام «شمشیرهای آهنین» آغاز کرد؛ نامی که از جنس فولاد بود، اما در عمل، بر سر کودکان و خانه‌ها فرود آمد. آسمان غزه، از همان ساعات نخست، زیر باران آتش خم شد؛ و شهرک‌نشینان، با شتاب، از اطراف غزه تخلیه شدند، گویی که طوفان، نه فقط خاک، بلکه خوابِ سلطه را نیز درنوردیده بود.

صبح روز بعد، هواپیماهای اشغال‌گر، غزه را آماج حملاتی سنگین قرار دادند؛ و خانه‌های فرماندهان حماس، به‌ویژه آنان که صدای مقاومت را بلند کرده بودند، در فهرست اهداف قرار گرفتند. اما آن‌چه ویران شد، دیوار بود، نه اراده؛ و آن‌چه سوخت، سنگ بود، نه ایمان.

طوفان الاقصی، نه فقط یک عملیات نظامی، بلکه فریادی بود از دلِ مسجدی که قرن‌هاست در محاصره‌ی فراموشی و ظلم ایستاده؛ و غزه، بار دیگر، به سنگرِ نخستین بدل شد؛ سنگری که در آن، خون شهیدان، مرکبِ تاریخ است.

 

خانواده‌ای در آتش؛ مرثیه‌ای برای صبر و خون

در دهم نوامبر سال ۲۰۲۳، هواپیماهای اشغال‌گر اسرائیلی، بی‌هیچ پروا، مدرسه‌ای را که پناهگاه آوارگان بود، هدف قرار دادند؛ و در آن حمله، نوه‌ی خردسال اسماعیل هنیه، در حالی که در جستجوی امنیتی کودکانه به دیوارهای مدرسه پناه برده بود، جان باخت. ده روز بعد، نوه‌ی بزرگ‌تر او نیز، در پی حمله‌ی هوایی به منزل‌شان، به کاروان شهیدان پیوست؛ گویی که خانه‌ها، دیگر مأمن نبودند، بلکه نشانه‌هایی برای موشک‌ها شده بودند.

در نخستین روز آوریل ۲۰۲۴، پلیس اسرائیل یکی از خواهران هنیه را در نزدیکی شهر بئر السبع در منطقه‌ی نقب بازداشت کرد؛ با اتهاماتی چون ارتباط با اعضای جنبش حماس. اما در سرزمینی که حتی پیوندهای خانوادگی جرم شمرده می‌شود، زندان‌ها نیز از عاطفه نمی‌هراسند.

و در دهم آوریل، در روزی که عید فطر آمده بود تا زخم‌ها را مرهمی باشد، اشغال‌گران، سه تن از پسران اسماعیل هنیه را، در حالی که همراه پنج فرزندشان برای صله‌ی رحم و تبریک عید در حرکت بودند، در یک حمله‌ی هوایی بی‌رحمانه، به شهادت رساندند. آن خودرو، حامل مهر و ایمان بود؛ اما در نگاه دشمن، هدفی نظامی تلقی شد.

در این روزها، هنیه نه فقط رهبر مقاومت، بلکه پدرِ داغ‌دیده‌ی شهیدان بود؛ و خانه‌اش، نه مقر سیاست، بلکه محراب صبر و خون.

او، در میان آوار و اشک، قامت خم نکرد؛ زیرا می‌دانست که در راه قدس، حتی خانواده نیز قربانی می‌شود؛ و این قربانی، نه شکست، بلکه سندی است بر حقانیت راه.

 

ترور با نقشه؛ شهادت در سایه‌ی تدبیرِ مرگ

ارتش اسرائیل، بی‌پرده و بی‌پروا، اعلام کرد که قتل فرزندان اسماعیل هنیه، نه حادثه‌ای در میدان نبرد، بلکه عملیاتی برنامه‌ریزی‌شده بود؛ تروری هدفمند که با همکاری دستگاه امنیت داخلی اسرائیل، موسوم به «شاباک»، طراحی و اجرا شد.

این اعتراف، نه فقط سندی بر جنایت، بلکه نشانه‌ای از آن بود که حتی پیوندهای خونی، در برابر منطق اشغال، مصون نیستند. فرزندان هنیه، نه در سنگر، بلکه در مسیر صله‌ی رحم، در آستانه‌ی عید، هدف قرار گرفتند؛ و این ترور، با دقت و تصمیم، نه از سر اشتباه، بلکه از سر اراده‌ی حذف، انجام شد.

اما در قاموس مقاومت، شهادت، پایان نیست؛ بلکه آغازِ جاودانگی است. و هنیه، که اکنون پدر سه شهید است، در برابر این نقشه‌ی مرگ، با صبری آسمانی ایستاد؛ زیرا می‌دانست که خون فرزندانش، نه در خاک، بلکه در حافظه‌ی تاریخ جاری خواهد شد.

در جهانی که ترور، ابزار سیاست شده، و اشک، زبان حقیقت، مقاومت همچنان می‌تپد؛ و نام شهیدان، چون فانوس‌هایی در شبِ ظلم، راه را روشن می‌سازند.

 

حکمِ عدالت یا نقابِ توازن؟

در بیستم ماه مه ۲۰۲۴، کریم خان، دادستان دادگاه کیفری بین‌المللی، اعلام کرد که درخواست صدور حکم بازداشت برای بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، و یوآف گالانت، وزیر دفاع کابینه‌اش، ارائه داده است؛ اما در اقدامی بحث‌برانگیز، نام اسماعیل هنیه، محمد الضیف، و یحیی السنوار ـ رهبران برجسته‌ی مقاومت فلسطینی ـ نیز در این فهرست گنجانده شد؛ با اتهاماتی چون ارتکاب «جنایات جنگی» و «جنایات علیه بشریت» پس از وقایع طوفان الأقصی در اکتبر ۲۰۲۳.

دادستان اعلام کرد که «دلایل معقولی» برای باور به مسئولیت این افراد در وقوع جنایات در خاک اسرائیل وجود دارد؛ عبارتی که در نگاه بسیاری، نه بازتاب حقیقت، بلکه تلاشی برای ایجاد توازن سیاسی در صدور احکام بود.

در واکنش، سامی ابو زهری، از رهبران جنبش حماس، در گفت‌وگو با خبرگزاری رویترز، این تصمیم را «برابر دانستن قربانی با جلاد» توصیف کرد؛ جمله‌ای که در خود، فریادی از دلِ تاریخ دارد. زیرا چگونه می‌توان میان اشغال‌گر و اشغال‌شده، میان مهاجم و مدافع، میان کسی که خانه را ویران می‌کند و آن‌که در آوار آن ایستادگی می‌کند، تساوی برقرار کرد؟

در جهانی که عدالت، گاه در ترازوی سیاست سنجیده می‌شود، این حکم، نه فقط یک تصمیم قضایی، بلکه آزمونی برای وجدان بشری است. و نام‌هایی که در فهرست آمده‌اند، هر یک، نمادهایی‌اند از دو روایت متضاد: یکی روایت سلطه، و دیگری روایت مقاومت.

 

شهادت در غربت؛ وداعی در سپیده‌دم تهران

در سپیده‌دم چهارشنبه، ۳۱ ژوئیه ۲۰۲۴، جنبش حماس با صدایی آکنده از اندوه، خبر از شهادت اسماعیل هنیه داد؛ مردی که نامش با مقاومت گره خورده بود، این‌بار نه در غزه، بلکه در قلب تهران، پایتخت کشوری که سال‌ها حامی آرمان فلسطین بود.

در بیانیه‌ی رسمی حماس آمده است: «رئیس جنبش، در پی حمله‌ای ناجوانمردانه و غافلگیرانه از سوی رژیم صهیونیستی، در محل اقامت خود در تهران به شهادت رسید.»

حمله‌ای که نه فقط جان، بلکه خاطره‌ی یک عمر ایستادگی را نشانه گرفت.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نیز در بیانیه‌ای اعلام کرد: «ابعاد حادثه‌ی شهادت هنیه در تهران در دست بررسی است، و نتایج تحقیقات به‌زودی اعلام خواهد شد.»

 و خبرگزاری رسمی ایران گزارش داد که در این حمله، یکی از محافظان شخصی هنیه نیز جان باخته است.

هنیه در تهران حضور داشت تا در مراسم تحلیف رئیس‌جمهور جدید ایران، مسعود بزشکیان، شرکت کند؛ سفری سیاسی که به نقطه‌ی پایان زندگی‌اش بدل شد، اما نه پایان راهش.

او در غربت شهید شد، اما نامش در دلِ وطن جاودانه ماند. و تهران، در آن صبح خونین، به محراب شهادت بدل شد؛ جایی که صدای انفجار، با زمزمه‌ی ایمان درآمیخت، و خاک، بار دیگر، شاهد پرواز مردی شد که هرگز از آرمانش جدا نشد.

اللهم اجعل دماء الشهداء نورًا یضیء دروبنا، واجعل صبر الأمهات والآباء جسرًا نحو النصر،
اللهم تقبّل إسماعیل هنیه ومن سار على دربه فی علیین، وارزقنا صدق الثبات فی زمن الفتن،
واجعل من طهران إلى غزه، ومن القدس إلى کل قلب مؤمن، رایهً لا تنکسر، وأملًا لا یخبو، ونورًا لا یُطفأ.

اللهم اجعل شهادته ختمًا مبارکًا لحیاهٍ فی سبیلک، واجعلها بدایهً لفجرٍ جدیدٍ فی درب الحریه،
وارزقنا وحدهً لا تفرقها سیوف، ولا تشتتها حدود، إنک ولیّ المجاهدین، ونصیر المستضعفین،
آمین یا رب العالمین.

اشتراک گذاری
فروغ اندیشه وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *