اسرار قلب!
- فروغ اندیشه
- مقالات تربیتی

قلبها راز عجیبی هستند. انسان هیچ کنترلی بر قلب خود ندارد؛ قلب در دستان خالق آن است که آن را به هر شکلی که بخواهد، میگرداند.
نکتهی گیجکننده این است که گاهی با قلبی سنگدل سروکار داریم و در یک لحظه، به قدرت خدا، متوجه میشویم که نرم شده و اطمینان یافته است، و نمیدانیم چه اتفاقی میافتد، جز اینکه مطمئناً نیرویی وجود دارد که آن را به دلخواه خود به حرکت در میآورد.
من موقعیتی را تجربه کردم که در آن حضور و شفقت خدا را دیدم، و اینکه چگونه قلبهایی که فکر میکردیم سنگ شدهاند، در یک لحظه از کلامی که به فرمان خالقش به هسته قلب نفوذ میکند، تاریکی آن را روشن میکند و آن را با نور پر میکند، تغییر میکنند، به طوری که بصیرت پیدا میکنند.
من با گروهی از خواهران در یکی از بازارها بودم و توجه همه به یک فروشنده زن جلب شد که لباس نامناسبی پوشیده بود و بیشتر از آنچه پنهان میکرد، آشکار میکرد. یکی از خواهران گفت: خدا ما را از شر چنین افرادی خلاص کند. من فوراً گفتم: از خدا برای هدایت او دعا کنید. او فوراً پاسخ داد: هیچ سودی از این افراد نیست. آیا شما آنچه را که من از ابتذال میبینم، نمیبینید؟ در واقع، لباس او کاملاً نامناسب بود.
دلم برای آن دختر سوخت و مدام این کلام خداوند متعال را با خود تکرار میکردم: «آیا جز این انتظار دارند که قیامت ناگهان به سراغشان بیاید در حالی که نمیفهمند؟» (زخرف: 66 )
برای خودم و او طلب هدایت کردم، اما روحم اجازه صحبت با او را نمیداد.
خریدمان تمام شد و خواهران درخواست آسانسور کردند و مرا صدا زدند تا دنبالشان بروم. همینطور که به سمت آنها میرفتم، دوباره از کنار دخترک رد شدم، اما تنها نبودیم. خداوند متعال مرا در دسترس قرار داده بود تا با او صحبت کنم و سعی کنم به او کمک کنم تا حجاب از چشمانش برداشته شود. برای رضای خدا به او سلام کردم و او با سردی پاسخ داد، چون انتظار داشت در مورد لباسهایش صحبت کنم. اما من با گفتن این جمله او را غافلگیر کردم: «آیا میدانی که بسیار زیبا هستی و صورتت درخشان و نورانی است، خدا تو را حفظ کند؟» با تعجب به من نگاه کرد و گفت: «منظورت صورت من است؟» به او گفتم: «بله عزیزم، صورتت نور، درخشندگی و زیبایی است. سعی کن تا جایی که میتوانی این صورت را وارد بهشت کنی.»
دخترک گیج شده بود، اما چشمانش به زینت های دنیا دوخته شده بود و انگار حرف مرا نشنیده باشد، با اشاره به یک تکه طلا گفت: «این خوشگله را دیدی؟ الماس است؟! نگین هایش برق می زنند!» با مهربانی و ملایمت به او گفتم: «دوست داری صاحب چیزی شبیه به این و خیلی بهتر از آن و تکه های بزرگش باشی، بدون اینکه حتی یک دلار هم بپردازی؟»
او گفت: و این معجزه چگونه حاصل میشود؟ ناگهان به او گفتم: آیا نماز میخوانی؟ و جواب منفی بود، بنابراین به او گفتم: برای به دست آوردن این جواهرات و جواهرات بهتر، کلید در آنها نماز است. تو صاحب آن در را ملاقات میکنی و از او کلید را میخواهی، زیرا نماز کلید بهشت است.
او گفت: آیا جدی میگویی که هر چه جواهر بخواهم رایگان به من میدهند؟ به او گفتم: بله، این بهشت به پهنای آسمانها و زمین است و گوشوارههایی از طلا، نقره، الماس و چیزهای دیگر در آن وجود دارد.
یکی از خواهرها صدایم کرد و گفت: بیا اینجا، این سومین باری است که منتظر آمدنت هستیم و داریم آسانسور را صدا میزنیم.
بنابراین سریع به دختر گفتم: چهره زیبایت را فراموش نکن، به خودت قول بده که به او کمک میکنی وارد بهشت شود و نمازت را شروع کن. پشتم را کردم تا به خواهران برسم، و دختر دنبالم دوید و دستم را گرفت و گفت: به تو قول میدهم که نماز بخوانم.
با قلبی سرشار از شادی و خوشبختی آنجا را ترک کردم و به خدا توکل کردم و از او دعا کردم و هنوز هم میکنم که به او برکت بازگشت به سوی خود را عطا فرماید.
سبحان الله، او را تنها به شیطان واگذار نکرد، بلکه با او بود و کسی را برای صحبت با او فراهم کرد. بنابراین، هیچ یک از ما تنها نیستیم.
به هر سو که رو کنیم، آنجا چهرهی خداوند، آن مهربان، است.
البته اگر او واقعاً شروع به دعا میکرد و روزانه با خدا ملاقات میکرد که بیش از یک بار تکرار میشد و اعمالش را پس از آن با نیتش هماهنگ میکرد، دیگر نیازی نداشت کسی در مورد لباسهایش با او صحبت کند و همه چیز به تدریج یا به یکباره، طبق لطف خدا بر او، تغییر میکرد. رابطه با خداوند متعال، با عشق و تسلیم داوطلبانه در برابر او، انجام دستورات او را برای روح آسان، راحت و دلپذیر میکند. بنابراین، تمرکز من با او بر روی نماز بود و نه لباس.
از او میخواهیم که به رحمت خود، قلبی نرم، فروتن، مطیع، دوستداشتنی و قابل اعتماد به ما عطا کند.
نویسنده: سمیه رمضان
واحدترجمه: فروغ اندیشه