امپراتوریها چه زمانی سقوط میکنند؟
- فروغ اندیشه
- مقالات تاریخی, مقالات تحلیلی, مقالات سیاسی

هرچه امپراتوری به فروپاشی نزدیکتر میشود، قوانین آن دیوانهوارتر میشوند
و دیوانهوار بودن به معنای از دست دادن عقل نیست، بلکه ممکن است به معنای استبداد رویا باشد، بنابراین امپراتوری در اطرافیان خود تنها موجودات شکنندهای را میبیند که میتوانند به راحتی از هستی حذف شوند و در آن نقطه امپراتوری مسیر نزولی خود را آغاز میکند، و شاید این همان چیزی باشد که زیستشناس آمریکایی روستبار، پیتر تورچین، در کتاب خود «جنگ و صلح: ظهور و سقوط امپراتوریها» درباره آن صحبت کرده است: امپراتوریهای بزرگ با کشته شدن نمیمیرند، بلکه با خودکشی میمیرند.
جنگ آمریکا و ایران مسائل مهم بسیاری را مطرح میکند، از جمله پرسشهایی در مورد توانایی هر امپراتوری یا کشور بزرگی مانند ایالات متحده برای دستیابی به اهداف خود با زور، تحمیل اراده خود بر همه، و اینکه آیا داشتن قدرت به معنای امکان اجرای اهداف، دستیابی به پیروزی، تحمیل اراده خود و مطیع کردن دیگران است یا خیر.
از زمان اعلام فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در ۲۶ دسامبر ۱۹۹۱، ایالات متحده به قدرت مسلط در صحنه سیاسی جهان تبدیل شده است و نظام جهانی در حال گذار از دوقطبی به تکقطبی است.
مرحله خطرناک در آن نظم نوین جهانی، ظهور چیزی بود که به «دکترین رامسفلد» معروف شد، یک استراتژی نظامی که توسط وزیر دفاع دونالد رامسفلد (که از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ این سمت را بر عهده داشت) اتخاذ شد. این دکترین مبتنی بر تکیه بر نیروهای زمینی محدود و سریعالاستقرار بود که توسط فناوری پیشرفته و قدرت هوایی عظیم پشتیبانی میشدند. هدف این بود که ایالات متحده توانایی جنگ همزمان در دو جبهه و پیروزی در هر دو را داشته باشد.
این اصل در افغانستان و عراق اعمال شد و نیروهای آمریکایی توانستند این دو کشور را اشغال و ویران کنند، اما پیروز نشدند و پس از سال ها با زیان های سیاسی و اقتصادی هنگفت آنجا را ترک کردند و نتوانستند به اهداف خود برسند.
سقوط بین رومیها و آمریکاییها
حدود پنج قرن پیش، فیلسوف مشهور فرانسوی، مونتسکیو، در پی تحلیل دلایل ظهور و سقوط امپراتوری روم بود. او کتاب خود با عنوان «تاملاتی در باب علل عظمت و انحطاط رومیان» را در سال ۱۷۳۴ میلادی منتشر کرد و ظهور روم را که نزدیک به ۳۰ قرن به طول انجامید، به ارزشهای آزادی که عمیقاً ریشه دوانده بودند و نهادهای سیاسی و نظامی انعطافپذیر آنها نسبت داد.
رومیها، در جنگها و برخی از سیاستهایشان، روشهای دشمنانشان را اگر بهتر بودند، اتخاذ میکردند. مونتسکیو میگوید: آنچه رومیها را اربابان جهان کرد این بود که آنها یکی پس از دیگری با تمام مردم زمین میجنگیدند و پس از هر رویارویی، هر زمان که متوجه میشدند روشهای دشمن مؤثرتر از روشهای خودشان است، فوراً اولی را رها کرده و دومی را در آغوش میگرفتند. اگر این مشاهده درخشان را در نظر بگیرید و آن را با «دکترین رامسفلد» در ایجاد استراتژی برای پیروزی در دو جبهه به طور همزمان مقایسه کنید، متوجه میزان فرسایش قدرت و توانایی آمریکا خواهید شد که همزمان در بیش از یک جبهه درگیر است و از طریق جنگ خود علیه ایران، علیه نفوذ چین و روسیه در قلب و عمق قاره آسیا میجنگد.
بین محوریت جنگ و اقتصاد
مونتسکیو در کتاب خود تأکید میکند که رومیها تاجر یا صنعتگر نبودند، بلکه جنگجویانی سرسخت بودند. جنگ منبع ثروت آنها بود و ایجاد یک سیستم عادلانه برای توزیع غنایم جنگی یکی از دلایل قدرت آنها بود. غنایم به عنوان ابزاری برای تقویت تعلق و هویت در بین یونانیان مورد استفاده قرار میگرفت و غنایم و توزیع عادلانه آنها در تقدس بخشیدن به سیستم جنگ نقش داشت.
اگر به مورد آمریکا نگاه کنیم، اگرچه ایالات متحده ممکن است بزرگترین قدرت نظامی شناخته شده در تاریخ بشر باشد، اقتصاد عنصر مرکزی در آن امپراتوری است و ستون فقرات این اقتصاد، انرژی از طریق کنترل منابع آن با ابزارهای مختلف کنترل است.
شاید منازعه انرژی برجستهترین و مهمترین جایگاه را در استراتژی آمریکا در منازعه فعلی داشته باشد، زیرا واشنگتن میخواهد منابع انرژی نفت در خلیج فارس را کنترل کند تا رشد اقتصادی و سیاسی چین را که از عملیات مهار رهایی یافته است، محدود کند. این همان چیزی است که چین آن را درک میکند و به عنوان هدف استراتژیک سیاست و جنگ فعلی آمریکا میبیند.
با این حال، ایران متوجه است که تهدید محروم کردن همه از انرژی – تولید و حمل و نقل دریایی از طریق تنگه هرمز – بیش از آنکه تاکتیکی علیه تهران باشد، تاکتیکی برای فشار بر امپراتوری آمریکا است. محوریت اقتصاد و محوریت نفت در قدرت آمریکا اکنون از نظر استراتژیک مورد تهدید قرار گرفته است و امپراتوری آمریکا باید تسلیم شود.
تاریخ به ما میگوید که اقتصاد امپراتوری بریتانیا بر پایه مواد خام مردمی بود که بریتانیا اشغال کرده بود و هنگامی که جریان این منابع متوقف شد، امپراتوری که خورشید در آن غروب نمیکرد، رو به زوال رفت. بنابراین، اگر عرضه نفت به اقتصاد آمریکا کاهش یابد یا به پایان برسد، احتمالاً این زوال به آن امپراتوری نیز ضربه خواهد زد.
او در مطالعهای که در دسامبر ۲۰۱۸ در مجله تایم با عنوان «سقوط روم و درسهایی که برای آمریکا آموخته شد» منتشر شد، گفت: بزرگترین خطری که جمهوریهای دیرینهای مانند جمهوری ما با آن مواجه هستند، حمله ناگهانی یک مستبد جاهطلب نیست، بلکه فرسایش تدریجی دژهای فرهنگی و نهادی آنهاست.
در این مطالعه آمده است: داستان رومیان باستان درس سختی برای آمریکاییهای مدرن ارائه میدهد. استحکامات محکمی که از جمهوریهای باستانی محافظت میکنند، اگر به طور منظم تقویت نشوند، به تدریج فرسوده میشوند. این زوال اغلب با پدیدهای مانند بدتر شدن نابرابری ثروت آغاز میشود. اما هیچ جمهوری ابدی نیست؛ فقط تا زمانی که شهروندانش بخواهند، دوام میآورد.
متفکر آمریکایی، پل کندی، در کتاب خود «ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ»، معتقد است که همه امپراتوریها در نهایت به دلیل اثرات زمان، انسجام خود را از دست میدهند؛ یعنی به دلیل توالی سالها، تحت تأثیر عوامل فرسایش قرار میگیرند. امپراتوریها با گذشت زمان ظهور و سقوط میکنند و هیچ امپراتوری برای همیشه پایدار نیست.
کندی در کتاب خود، قدرتهای بینالمللی و منطقهای را از سال ۱۵۰۰ میلادی مورد مطالعه قرار داد و بر رابطه بین اقتصاد و استراتژی به عنوان قانون یا اصلی که بر ظهور و سقوط امپراتوریها حاکم است، تمرکز کرد. قدرت و ثروت در قلب هر امپراتوری در هم تنیده شدهاند. او میگوید: ثروت سلاحی برای پشتیبانی از قدرت نظامی است و قدرت نظامی منبع ثروتی است که امکان کسب و حفاظت از ثروت را فراهم میکند.
شاید ما با واقعیتی روبرو هستیم که کندی در کتاب خود مطرح کرده است و شاید این به ما اجازه دهد آینده امپراتوری آمریکا را در دهههای آینده پیشبینی کنیم؛ یعنی اینکه گسترش بیش از حد، یعنی گسترش نیروهای نظامی آن امپراتوری در منطقه وسیعی از جهان، چه از طریق اشغال، پایگاههای نظامی یا جنگهای بزرگ با هزینههای بالای اقتصادی، انسانی و سیاسی، اگر مقیاس هزینههای هنگفت بر مقیاس بازده استراتژیک، اقتصادی و سیاسی غلبه کند، تهدیدی برای آن امپراتوری محسوب میشود. سپس آن امپراتوری شروع به ورود به مسیر فروپاشی نسبی اقتصادی میکند؛ یعنی فروپاشی مستقیماً اتفاق نمیافتد، بلکه مسیری است که بر اساس هزینه هنگفتی که امپراتوری متحمل شده و بازدهای که آن هزینه را جبران کند، به دست نیاورده است، گسترش مییابد.
از بین رفتن اعتبار و آبرو
تحلیل رفتن و فرسایش اعتبار، شاخصی از زوال امپراتوریها است. تاریخ به ما میگوید که بخشی از قدرت یک امپراتوری نه تنها به دلیل قدرت آن، بلکه به دلیل اعتبار آن یا آنچه دانشمندان علوم سیاسی قدرت بازدارندگی مینامند، نیز هست. وقتی یک قدرت بزرگ نتواند دشمنان را متقاعد کند که هزینه رویارویی با آن بیشتر از مزایای تسلیم شدن در برابر آن است، ساختار هژمونی آن شروع به فرسایش میکند.
تحلیل رفتن اعتبار اغلب منجر به توسل امپراتوری به زور میشود، که به معنای ورود امپراتوری به رویارویی با قدرتهای کوچکتر است که قدرت نظامی و اقتصادی امپراتوری را تحلیل میبرد. اعتبار و بازدارندگی زمانی قوی هستند که بتوانند قدرت را بدون استفاده واقعی از آن به نمایش بگذارند، و شکست بازدارندگی به معنای توسل به زور است.
جنبه ناگفته فرسایش اعتبار، فرسایش قدرت فراگیر امپراتوری و همچنین بهبود کیفی قدرت رقبا و توانایی آنها در مقابله، ایستادگی، به چالش کشیدن و تحلیل بردن قدرت امپراتوری است. این امر بسیاری از قدرتها را وسوسه میکند تا به طور جدی و عملی در مورد مقابله با هژمونی ابرقدرت فکر کنند. از نظر استراتژیک، فرسایش اعتبار و افول آن در خارج، نشانهای از ضعف امپراتوری و ناتوانی آن در تحمل هزینههای هژمونی است.
هیچ امپراتوری تا ابد دوام نمیآورد.
امپراتوریها عمدتاً با جنگ به حیات خود پایان میدهند، اما با صلح نیز تجزیه، تکهتکه و تکهتکه میشوند و با گذشت زمان فروپاشی و ناپدید شدن را به همراه دارند، مانند امپراتوری عثمانی که قرنها ضعیف شده بود تا اینکه تزار روسیه نیکلاس اول در سال ۱۸۵۳ میلادی آن را «مرد بیمار اروپا» نامید، اما فروپاشی آن پس از تقریباً ۷۰ سال رخ داد.
دلایل فروپاشی امپراتوریها متعدد است. مورخ فرانسوی، ژان باپتیست دروسل، کتابی با عنوان «هر امپراتوری سقوط خواهد کرد» نوشت و معتقد بود که امپراتوریهایی که از اراده به قدرت و فتح ناشی میشوند، ذاتاً شامل حکومت با زور، اجبار مردم، بردهداری و حتی تروریسم میشوند. سرنوشت اجتنابناپذیر این ساختارها که از افراط و تفریط ناشی میشوند، فروپاشی است. آن مورخ قانونی را وضع کرد که میگوید: هیچ امپراتوری از نابودی مصون نیست.
منبع: سایت مجله المجتمع